معنی جد
8 بازدید
[ جَ دد ] (ع اِ) پدر پدر. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد) (قطر المحیط). نیاک. پدربزرگ. (یادداشت مؤلف). نیا. (ناظم الاطباء). پدر پدر چندانکه بالا رود. (از کشاف اصطلاحات الفنون). پدر کلان. جد پدری. پدر مهین. نیاک : تاش به حوا ملک خصال همه اُم تاش به آدم بزرگوار همه جد.منوچهری. || پدر مادر. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد) (قطر المحیط). ج، اَجداد، جُدود، جُدودَة. (منتهی الارب) (قطر المحیط) (اقرب الموارد). || در اصطلاح فقهی، تهانوی آرد: فقها گویند جد یا صحیح است یا فاسد . جد صحیح شخص، کسی است که در نسبت آن شخص به او مادری نباشد مانند پدر پدر هرچندانکه بالا رود. و جد فاسد شخص آن است که در نسبت او به آن شخص مادری داخل شده باشد مثل پدر مادر و پدر پدر مادر و مانند آنها. (از کشاف اصطلاحات الفنون): یاد نیاری به هر بهاری جدت توبره برداشتی شدی به سماروغ.منجیک. سلسله جعدی بنفشه عارضی کش فریدون افدر و پرویز جد.بوشعیب. گفت [ مسعود ] همان شغل بتو ارزانی داشتیم اما باید که بدیوان ننشینی که آنجا قوم انبوه است و جد پدر ترا آن خدمت بوده است. (تاریخ بیهقی ص ۱۴۱). از چندان باغهای خرم و بناهای جانفزا... جد و پدر برادر بچهار پنج گز زمین بسنده... (تاریخ بیهقی ص ۳۸۳). دیگر روز بار داد و در صفهٔ دولت نشسته بود بر تخت پدر و جد. (تاریخ بیهقی ص ۲۵۶). || بخت. (منتهی الارب) (آنندراج) (از قطر المحیط) (اقرب الموارد). طالع. (شرح قاموس): قصور اقبال و قعود جد و خمود دولت او را از استماع این کلمه و انتفاع بدین موعظه غافل کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۱۷). علو جد و کمال اقبال او از ذروهٔ افلاک برگذشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۷۲). هرکه رنجی برد گنجی شد پدید هرکه جدی کرد در جدی رسید.(مثنوی). بنده آزادی طمع دارد ز جد عاشق آزادی نخواهد تا ابد.(مثنوی). || بهره. (منتهی الارب) (آنندراج) (شرح قاموس). حَظّ. (اقرب الموارد) (قطر المحیط). || نصیب. (شرح قاموس) (منتهی الارب) (آنندراج): نادیده بگویم از جد و بخت کو چون بود از شکوه بر تخت.نظامی. یکدگر را جد و جد میخواندید سوی اژدرها فرس می راندید.(مثنوی). || رزق و روزی. (منتهی الارب) (آنندراج). رزق. (اقرب الموارد) (قطر المحیط). || حُظوَة. یا مکانت و منزلت در نزد مردم. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط) (ناظم الاطباء). بزرگی. (منتهی الارب) (آنندراج). || عظمت. (ترجمان القرآن عادل) (از قطر المحیط) (اقرب الموارد). و از این معنی است آیهٔ {/B«وَ أَنَّهُ تَعََالی ََ جَدُّ رَبِّنََا»۱-۵۷۲:۳/} (قرآن ۷۲/۳)؛ یعنی عظمت پروردگار ما و برخی به معانی دیگر تفسیر کرده اند. (اقرب الموارد). - تعالی جده؛ : و از ایزد تعالی جده توفیق خواستم. (محمدبن عمر رادویانی). || کنارهٔ رود. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || بی نیازی و توانگری. در دعا آرند: لاینفع ذاالجد منکَ الجدّ؛ اَی لاینفع ذاالغنی عندک غناه و انما ینفعه العمل بطاعتک. کلمهٔ مِن در اینجا به معنی «عند» میباشد. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || نیکبختی در دنیا. (از قطر المحیط). || روی زمین. (منتهی الارب) (قطر المحیط). || مرد بخت مند. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد بزرگ بهره. (قطر المحیط). || (مص) بریدن جامه. (آنندراج) (منتهی الارب). بریدن. (از قطر المحیط). || چکیدن خانه از باران. (منتهی الارب) (آنندراج) (قطر المحیط). جِدّ هم بهمین معنی است. (از قطر المحیط). || بریدن خرما از خرمابن . (منتهی الارب) (آنندراج) (قطر المحیط). || بزرگ شدن در چشم مردم. (از قطر المحیط) (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و در حدیث انس آمده: کان الرجل منا اذا قرأ البقرة و آل عمران جد فینا؛ یعنی در چشم ما بزرگ می شد. (از اقرب الموارد). || ریش گردیدن پستان ناقه از پستان بند. (آنندراج). جدت اخلاف الناقة؛ ریش گردید پستان ناقه از پستان بند. (منتهی الارب) (از ذیل اقرب الموارد). || کوشش کردن در کار و سیر. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || بخت مند شدن. (از قطر المحیط) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). یقال: جددت یا فلان جداً، مجهولاً؛ اَی صرت ذا جد و حظ. (از قطر المحیط) (منتهی الارب) (اقرب الموارد). خداوند بخت شدن. (از تاج المصادر بیهقی).[ جُ دد ] (ع اِ) جانب هر چیز. (منتهی الارب) (تاج العروس). جانب و سوی هر چیز است. (تاج العروس) (از قطر المحیط). || مرد بخت مند. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد بزرگ بهره. (از قطر المحیط). جَدّ. (از ذیل اقرب الموارد). جدی. (منتهی الارب). ج، جُدّون. و جمع مکسر ندارد. (از ذیل اقرب الموارد). || فربهی. (منتهی الارب) (آنندراج) (تاج العروس) (قطر المحیط) (شرح قاموس). آکندگی گوشت. (منتهی الارب) (شرح قاموس). بُدن. (قطر المحیط) (ذیل اقرب الموارد). || میوه ای است مشابه به موز. (منتهی الارب) (آنندراج) . میوه ای است مثل میوهٔ طلح. (شرح قاموس) (تاج العروس) (قطر المحیط) (ذیل اقرب الموارد). || چاه میان علفزار. (منتهی الارب) (آنندراج). چاهی است در جایگاه پرگیاه. (شرح قاموس) (قطر المحیط) (اقرب الموارد) (تاج العروس). چاه در موضع پرگیاه. (از اقرب الموارد): ما جُعل الجد الظنون الذی جنب صوب اللّجِب الماطر مثل الفراتی اذاما طَمی یقذِف بالبوصی و الماهر. این ابیات را اعشی در تفضیل عامر بر علقمه گفته است. (از تاج العروس). || چاه بسیارآب. (منتهی الارب) (آنندراج) (قطر المحیط) (اقرب الموارد). چاهی است پرآب. (شرح قاموس) (تاج العروس). || چاه کم آب. (منتهی الارب) (آنندراج) (قطر المحیط) (اقرب الموارد). چاهی است کم آب و این از اضداد است. (شرح قاموس) (از تاج العروس). آب اندک. (منتهی الارب) (آنندراج) (قطر المحیط). آبی است کم. (شرح قاموس) (از تاج العروس). || آب در کنارهٔ بیابان. (منتهی الارب) (آنندراج) (قطر المحیط). آبی است در طرف بیابان. (شرح قاموس) (از تاج العروس). آب اندک در کنار بیابان. (اقرب الموارد). || آب قدیم. (منتهی الارب) (آنندراج) (قطر المحیط). آب دیرینه را میگویند. (شرح قاموس). و این قول ثعلب است و این شعر ابومحمد حذلمی را به همین معنی تفسیر کرده است: ترعَی الی جد لها مکین. (از تاج العروس). || کنار دریا. (تاج العروس). بدین جهت که از آب جدا شده است. (از قطر المحیط) (اقرب الموارد).[ جِ دد ] (ع مص) کوشیدن در کاری. (منتهی الارب) (آنندراج). کوشش در کار را میگویند. (شرح قاموس). کوشیدن. (مصادر زوزنی). فعالیت کردن. سعی کردن : نگاه باید کرد که چون مرد شهم و کافی بود و همه جد محض. (تاریخ بیهقی ص ۳۹۱). مردیها و جدهای وی را اندازه نبود. (تاریخ بیهقی). موشان در بریدن شاخها جد بلیغ مینمایند. (کلیله و دمنه). در دفع عنصر و کفایت کار او بر آن موجب که شرح داده آمده است جد بلیغ بجای آورد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۰). جد ایشان در عصبیت و طاعت تاش زیادت شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۵۹). - ارادهٔ جدی؛ مقابل ارادهٔ استعمالی. و آن این است که متکلم لفظی را در معنای خود بکار برد و همان را نیز اراده کند و مورد حکم قرار دهد. در مثل اگر لفظ عامی متکلم در کلام خود بکار برد ممکن است تمام معنای عام را که مورد استعمال بوده مورد حکم قرار داد و ممکن است بر عام تخصیص وارد ساخت و بعض افراد عام را از تحت حکم خارج کرد. در هر دو صورت لفظ عام در تمام معنای خود استعمال شده با این تفاوت که در صورت اول متکلم همان مستعمل فیه را به طور جد مورد حکم قرار داده است که در این مورد ارادهٔ وی نسبت به تمام معنای مستعمل فیه جدی میباشد و ارادهٔ او را ارادهٔ جدی گویند و در صورت دوم برای تأسیس قاعده ای بصورت ظاهر لفظ عام در تمام معنا استعمال شده لیکن در واقع ارادهٔ جدی وی فقط به آن قسمتی که پس از تخصیص تحت عام باقیمانده تعلق گرفته و آن را مورد حکم قرار داده است که در این مورد ارادهٔ استعمالی بتمام معنی عام تعلق گرفته ولی ارادهٔ جدی فقط به آنچه پس از تخصیص تحت عام باقیمانده تعلق گرفته است. رجوع به کتابهای علم اصول فقه مبحث عام و خاص شود. - بجد؛ جدی. جداً. از روی جد: عاشقم بر لطف و بر قهرش بجد ای عجب من عاشق این هر دو ضد. (مثنوی). رجوع به جد و جداً شود. - بجدتر؛ با کوشش و سعی بیشتر: بخوارزم بازآمد و کارهای رفتن بجدتر پیش گرفت. (تاریخ بیهقی ص ۶۹۸). - جد و جهد؛ کوشیدن و فعالیت کردن : آنچه شرط شده بر من از این بیعت از وفا و دوستی و نصیحت و پیروی و فرمان بری و همراهی و جد و جهد عهد خداست. (تاریخ بیهقی ص ۳۱۷). وامی است بزرگ شکر او بر تو بگذار بجد و جهد وامش را.ناصرخسرو. اصحاب سلطان ... بتدریج و ترتیب و جد و جهد آن درجات یافته اند. (کلیله و دمنه). آن مرائی در صلوة و در صیام مینماید جد و جهدی بس تمام.(مثنوی). || درستی در کار. (منتهی الارب). ضد هزل. (آنندراج). ضد هزل و بیهوده گفتن است. یعنی درست و راست گفتن. (شرح قاموس) (از آنندراج). مقابل هزل. سخن گفتن به حقیقت. (المصادر زوزنی): گاه نظم و گاه نثر و گاه مدح و گاه هجو روز جد و روز هزل و روز کلک و روز دن. منوچهری. گفت سخن تو جد است همه نه شماتت و هزل و مصلحت ما نگاهداری بجان و سر ما که بی حشمت بگوئی. (تاریخ بیهقی ص ۴۷۶). همه جد بودی بی هزل. (منتخب قابوسنامه ص ۴۵). هزل تعلیم است آن را جد شنو تو مشو بر ظاهر هزلش گرو.(مثنوی). از یکی رو ضد و یک رو متحد از یکی رو هزل و از یک روی جد.(مثنوی). بمزاحت نگفتم این گفتار هزل بگذار و جد از او بردار.سعدی. || در اصطلاح، آن است که از لفظ معنای حقیقی و مجازی اراده شود و آن ضد هزل است. (تعریفات جرجانی). و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون ذیل کلمهٔ هزل شود. || شتابی و عجلت. (منتهی الارب) (آنندراج). عجله. (اقرب الموارد) (قطر المحیط). || محقق مبالغ در آن. و از این معنی است: عذاب جِدّ؛ یعنی عذاب محقق مبالغ در آن. (از اقرب الموارد). امر نیک راست و درست. (منتهی الارب). و گویند هو محسن جِدّاً؛ یُراد به المبالغة. و فی هذا خطر جد؛ اَی عظیم جداً. و عالم جد؛ یعنی بنهایت رسیده در علم. و قولهم اجدک لاتفعل کذا؛ یعنی تو را سوگند بحقیقت تست مکن چنین. و این آنگاه راست آید که جیم را کسره خوانند و اگر بفتح جیم گویند سوگند ببخت باشد. و اگر واو آرند و گویند و جدک، جیم مفتوح باشد نه مکسور. و این کلمه پیوسته به اضافت آید و بس و نصب آن بر حذف یاء است و نزد ابوعمرو بر مصدریه یعنی مالک اجدا منک. (از منتهی الارب). - فلان عالم جدٌ عالمٌ؛ یعنی متناهی در علم و رسیده به نهایت است. (از اقرب الموارد). || (اِ) کنارهٔ نهر. (منتهی الارب).[ جُ دد ] (اِخ) ساحل دریای مکه. (منتهی الارب) (آنندراج). کنار دریاست بمکه. جُدَّة. (شرح قاموس). الجُدَّة. (تاج العروس). رجوع به جده شود.[ جُ دد ] (اِخ) نام موضعی است. (منتهی الارب). نام موضعی بشمال افریقیه در شرق بونه. (ابن بطوطه).[ جُ دد ] (اِخ) نام آبی است در سرزمین بنی عبس. اخضربن هبیرةبن عمروبن ضرار بر بنی عبس وارد شد و او را از آب منع کردند و وی این ابیات را گفت : اِذا ناقة شدّت برحل و نمرق لمدحة عبسیّ فآبت و کلتْ وجدنا بنی عبس خلا اسم ابیهم قبیلة سوء حیث سارت و حلتْ و ما امرت بالخیر عمرة طلقت رضاع و لا صامت و لاهی صلتْ فلو انها کانت لِقاحی اثیرة لقد نهلتْ من ماء جد و علّتْ. (از معجم البلدان).[ جُ دد ] (اِخ) نام آبی است در جزیرة: أ تعرف من اسماء بالجد ردّها محیلاً و نؤیاً حارساً قد تهدّما. أخطل (از معجم البلدان).[ جُ دد ] (اِخ) نام آبی است بنی سعد را بنا بر تفسیری که ابن سکیت از این ابیات عدی بن الرقاع کرده است : فألمّتْ بذی المویقع لمّا جف عنها مصدع فالنضاء ثمّت استوسقت له فرمته بغبار علیه منه رداء مستطیر کأنه سابریّ عند تجر منشر و ملاء دانیات للجد حتی نهاها ناصع من جنوب ماء رواء. (از معجم البلدان).[ ] (اِخ) ابوعبداللََّه جدبن قیس بن صخربن خنساءبن سنان... سلمی انصاری از صحابه و انصار است. وی پسر عموی براءبن معرور و متهم به نفاق بود و حتی در وقعهٔ حدیبیه با اینکه همهٔ حاضران با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیعت کردند وی در زیر شکم شتر خود پنهان شد و بیعت نکرد و بقولی آیهٔ {/B«وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ اِئْذَنْ لِی وَ لاََ تَفْتِنِّی »۱-۹۹:۴۹/} (قرآن ۹/۴۹)، دربارهٔ او نازل شده است و بروایتی سپس توبه کرده. او در زمان خلافت عثمان درگذشت. (از الاستیعاب ج ۱ ص ۹۶) (از قاموس الاعلام ترکی).[ جَ دد ] (اِخ) ابن قیس بن صخر انصاری، مکنی به ابووهب. از منافقان است. (از امتاع الاسماع).
کلمات همقافیه با «جد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جد» برای سرودن شعر