معنی جخو
6 بازدید
[ جَ خْ وْ ] (ع مص) سرنگون کردن کوزه. (از قطر المحیط) (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || خاک را با پا بباد دادن در راه رفتن. (از ذیل اقرب الموارد). || فراخی پوست و استرخاء آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (قطر المحیط). فراخی پوست. (ذیل اقرب الموارد از لسان). || لاغری ران. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از قطر المحیط).[ ] (اِ) خارپشت. داروا(؟). (فرهنگ اسدی). رادرا. (حاشیهٔ مؤلف بر فرهنگ اسدی). تشی. مرنگو. بیهن. کوله. (فرهنگ اسدی). || سکنه. (فرهنگ اسدی).
کلمات همقافیه با «جخو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خو» برای سرودن شعر