معنی جحیش
4 بازدید
[ جَ ] (ع اِ) کرانه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). شق. جانب. (از قطر المحیط). || ناحیه. (منتهی الارب) (قطر المحیط). || صلی الله علیه و آله و سلم تنها. الفرید الذی لایزحمه فی داره مزاحم. یقال: نزل فلان جحیشاً؛ اذا نزل حریداً فریداً. (از ذیل اقرب الموارد). حل فلانٌ جحیشاً؛ اَی منفرداً. (قطر المحیط). || رجل جحیش المحل؛ مرد دور و برکنار از مردم. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از قطر المحیط).[ جُ حَ ] (ع اِ مصغر) کره خر کوچک. (ناظم الاطباء). مصغر جَحْش. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از قطر المحیط). و رجوع به جحش شود. - امثال: عش یا جُحیش ینبت الحشیش. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء)؛ یعنی کره خر کوچک خوش باش که سبزه میروید. چنانکه در فارسی گویند: بزک ممیر بهار می آد کنبزه و خیار می آد. [ می آد، مخفف می آید است ] . و معنی مثل آنکه: وفای این وعده بسیار دور است و کار احتیاج به عجله و شتاب دارد. (از امثال و حکم). || هو جحیش وحده؛ او خودرأی و کم آمیز با مردم است و با کسی کنکاش نمیکند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط).
کلمات همقافیه با «جحیش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یش» برای سرودن شعر