معنی جبیلی
4 بازدید
[ جُ بَ ] (ص نسبی) منسوب است به جبیل که بلدی است از بلاد ساحل شام. (از الانساب سمعانی).[ جُ بَ ] (اِخ) ابوسعید. محدث است. وی از ابی الزیاد عبدالملک بن داود روایت کند و عبداللََّه بن یوسف و دیگران از او روایت کنند. (از معجم البلدان).[ جُ بَ ] (اِخ) ابوقدامة. محدث است. وی از عقبةبن علقمة بیروتی و محمدبن حارث بیروتی روایت کند و صفوان بن صالح از او روایت دارد. (از معجم البلدان).[ جُ بَ ] (اِخ) اسماعیل بن حصین. محدث است. (از منتهی الارب).[ جُ بَ ] (اِخ) اسماعیل بن خضربن حسان، مکنی به ابوسلیمان. محدث است. وی از اسرائیل بن روح و سویدبن عبدالعزیز و عمربن هاشم بیروتی و محمدبن یوسف فریایی و محمدبن شعیب بن سابور و حمزةبن ربیعة و محمدبن فدیک بن اسماعیل قیسرانی و عبیدبن حیان و محمدبن المبارک الصوری روایت کند. و ابوبکر عبداللََّه بن محمدبن زیاد نیشابوری و عبدالرحمان بن ابی حاتم رازی از او روایت دارند. او بسال ۲۶۴ هـ . ق. درگذشته است. (از معجم البلدان).[ جُ بَ ] (اِخ) زیدبن القاسم السلمی. محدث است. وی از آدم بن ابی ایاس روایت کند و خیثمةبن سلیمان از او روایت دارد. (از معجم البلدان).[ جُ بَ ] (اِخ) عبیدبن حیان. محدث است. وی از مالک بن انس و اوزاعی و نظایر آنان روایت کند و صفوان بن صالح و عباس بن الولیدبن مزید البیروتی و ابوزرعة دمشقی از او روایت دارند. (از معجم البلدان).[ جُ بَ ] (اِخ) عبیدبن خیار. محدث است. (از منتهی الارب).[ جُ بَ ] (اِخ) محمدبن حارث. محدث است. (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «جبیلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر