معنی جبن
6 بازدید
[ جَ بَ ] (اِ) خرزهره. رجوع به خرزهره شود.[ جِ ] (ع اِ) پنیر. ج، اَجبان.[ جُ ] (ع اِ) پنیر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (مهذب الاسماء) (غیاث اللغات) (آنندراج) (از قطر المحیط). || (مص) بددلی و ترسندگی. (منتهی الارب). بددل گردیدن. (آنندراج). به معنی غردلی یعنی ترسیدن از جنگ. (آنندراج). ضد شجاعت. فشل. ترس. بیم. پروا. || در اصطلاح اخلاق و روانشناسی، حالت خاصی است که بر قوهٔ غضبیهٔ نفس حاصل میشود و از هر کار شایسته و ناشایستی خودداری میکند. در نفائس الفنون چنین آمده: طرف تفریط شجاعت است و آن حذر کردن است از چیزی که حذر از آن محمود نباشد. (نفائس الفنون). جرجانی گوید: هی هیئة حاصلة للقوة الغضبیة بها یحجم عن مباشرة ما ینبغی و ما لاینبغی. (تعریفات جرجانی). جُبُن. (منتهی الارب). ترس. و رجوع به این کلمات شود.[ جُ بُ ] (ع اِ) پنیر. (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (آنندراج). سفیدی که از آب شیر جدا کنند. (غیاث اللغات) (آنندراج). || جِ جبین. (منتهی الارب). || (مص) بددلی و ترسندگی. (منتهی الارب). بددل گردیدن. (آنندراج). غردلی یعنی ترسیدن از جنگ. (غیاث اللغات). بددلی. ترسندگی. ترسانی. ترس. بی دلی. و رجوع به جُبْن و ترس شود. بددل شدن. (تاج المصادر بیهقی). - ماءالجبن؛ آبی است که بعد از جدا کردن سپیدی شیر باقی مانده و آن اگر از بز باشد در بعضی امراض بکار برند و عوام از نافهمیدگی ماءالجوبن یا مال جوبن گویند. (از غیاث اللغات) (آنندراج).[ جُ بُ ن ن ] (ع اِ) جُبُن. جُبْن. پنیر. (منتهی الارب) (از قطر المحیط). حکیم مؤمن آرد: بتشدید نون، به فارسی پنیر مینامند. تازهٔ او در دوم سرد و تر و مقوی معده و روده و مقوی گرده و ملین طبع و مولد خلط صالح و خون و دیرهضم و بعد از هضم سریع السلوک در اعضا و با مغز گردکان و صعتر بغایت مسمّن بدن و باعث نرمی جلد و برشتهٔ او بعد از طبخ و فشردن حابس اسهال و ضمادش مانع ورم جراحات و مضر مبرودین و رافع اشتهای طعام و غیرمهضوم او باعث قولنج و سده و ظلمت بصر و مصلحش عسل و نعناع و صعتر است. و پنیر نمکسود کهنه در دوم گرم و خشک و قاطع بلغم و مقوی اشتها و امعا و مجفف رطوبات و ضماد او با عسل جهت انفجار دمل و رفع داخس و با نوشادر جهت کلف نافع و مولد اخلاط مراری و معطش و مولد حکّه و جرب و مضر محرورین و صاحبان سدهٔ احشا و بسیار کهنه و متعفن او اقرب به سمیت و مصلحش مغز گردکان و در محرورین، میوه ها و ترشیها است. و غیر چکیدهٔ پنیر که آن را دلمه گویند و در نهایت ترطیب و منوّم و جهت تب دق و سل و التهاب معده و رفع یبوست جلد و طبع و وسواس و امراض صفراوی و التهاب خون نافع است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). و رجوع به تذکرهٔ ضریر انطاکی ص ۱۰۶ و ترجمهٔ صیدنه شود.[ جُ بَ ] (اِخ) قلعه ای است در یمن. (معجم البلدان) (مراصدالاطلاع).[ جَ بَ ] (اِخ) نام طایفه ای است در شمال هند. رجوع به تحقیق ماللهند ص ۱۵۲ و ۱۵۵ شود.[ ] (اِخ) نام کتاب معروفی از کتب براهمه است. رجوع به تحقیق ماللهند ص ۷۳ و ۷۵ شود.
کلمات همقافیه با «جبن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بن» برای سرودن شعر