معنی جبل

معنی جبل

7 بازدید
[ جَ ] (ع مص) آفریدن خدا کس را. (از منتهی الارب). آفریدن. خلق کردن. (از قطر المحیط) (اقرب الموارد) (آنندراج) (المنجد). || مجبول و مجبور ساختن. (از منتهی الارب) (آنندراج). چیزی را فطری و طبیعی کسی ساختن، یقال «جبله اللََّه علی الکرم»؛ ای فطره علیه. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || نرم ساختن خاک با آب. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || نرم شدن آهن. (منتهی الارب) (قطر المحیط) (اقرب الموارد). || (اِمص) گشادگی. (منتهی الارب) (آنندراج). || (اِ) فضای میان خانه ها. (منتهی الارب) (آنندراج). ساحت خانه. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || درخت خشک. || جماعت مردم. (منتهی الارب) (آنندراج). || صلی الله علیه و آله و سلم بسیار. کثیر. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). یقال: حی جبل؛ ای کثیر. (از قطر المحیط) (اقرب الموارد). || رجل جبل؛ مرد بزرگ خلقت. (منتهی الارب) (آنندراج).
[ جِ ] (ع ص، اِ) بسیار. (از قطر المحیط) (آنندراج). مال جبل؛ یعنی مال بسیار. (منتهی الارب). || جماعت مردم. (از قطر المحیط).
[ جَ بِ ] (ع ص، اِ) تیر درشت تراش. (منتهی الارب) (قطر المحیط). هر چیز درشت سطبر. (از منتهی الارب). هر چیز درشت و خشک. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || پیکان از آهن نرم. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (قطر المحیط).
[ جُ ] (ع اِ) درخت خشک. || جماعت مردم. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط) (آنندراج).
[ جُ بُ ] (ع اِ) درخت خشک. || جماعت مردم. (منتهی الارب) (آنندراج).
[ جُ بُ ل ل ] (ع اِ) درخت خشک. (منتهی الارب). || جماعت مردم. (منتهی الارب) (از قطر المحیط).
[ جِ بِ ل ل ] (ع اِ) جماعت مردم. (از قطر المحیط) (منتهی الارب). || آفریدگان. (ترجمان علامه جرجانی).
[ جَ بَ ] (ع اِ) کوه، کوچک باشد یا کلان. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). کوه. (ترجمان علامهٔ جرجانی) (ناظم الاطباء). آنچه از زمین بلند شود و بزرگ و طویل باشد. (تاج العروس) (از قطر المحیط). و هر گاه منفرد و جداگانه باشد آن را اکمه و قنه گویند. (از تاج العروس) (منتهی الارب). ج، اَجْبال، اَجْبُل، جِبال. (تاج العروس) (قطرالمحیط) (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج): فلما تجلی ربه للجبل جعله دَکّاً و خرّ موسی صعقاً. (قرآن ۷/۱۴۳). قال سآوی الی جبل یعصمنی من الماء. (قرآن ۱۱/۴۳). کان رأی الامام القادر باللّه رضی اللََّه عنه و قدس روحه نجماً ثاقباً و حلمه جبلاً راسیاً. (تاریخ بیهقی ص ۳۰۰). باد ندارد خطر به پیش جبل ایشان بادند و تو مثل جبلی.ناصرخسرو. به بغداد رفتی بده نیم سود بریدی بسی بر و بحر و جبل.ناصرخسرو. آنچه نتوان نمود در بن چاه بر سر قلهٔ جبل منهید.خاقانی. تا در شعب جبل پنهان شدند. (گلستان سعدی). سبکباری گزین تا سهل تانی از جبل پری که گربه از شتر بهتر تواند رفت بر پلوان. امیرخسرو. || زمین درشت و سخت. (منتهی الارب) (آنندراج). || مهتر قوم و دانشمند آنها. (از تاج العروس) (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). یقال: فلانٌ جبل قومه. (اقرب الموارد). || صلی الله علیه و آله و سلم مرد بخیل. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط) (منتهی الارب) (آنندراج). رَجل جَبل؛ یعنی مردی ممسک و بخیل. (از اقرب الموارد). - اِبْنَةُالجبل؛ مار. (منتهی الارب) (از قطر المحیط) (از اقرب الموارد). - || بلا. داهیه. (منتهی الارب) (از قطرالمحیط) (از اقرب الموارد). - || مرگ. (از قطر المحیط). - || کمانی از درخت نبع. (از قطر المحیط) (اقرب الموارد) (آنندراج). - اکلیل الجبل؛ گیاهی است که با آن مداوا کنند. (از قطر المحیط). - دویک الجبل؛ گیاهی است که آن را بخور مریم گویند و بیونانی «عرطنیثا» نامند. (از قطر المحیط).
[ جَ بَ ] (اِخ) دهی است در حمص. (از معجم البلدان).
[ جَ بْ بُ ] (اِخ) دهی است به کنار دجله. (منتهی الارب). یاقوت حموی گوید: شهرکی است بین نعمانیه و واسط در سمت شرقی. در سابق شهری بوده و اکنون که من (یاقوت) آن را بارها دیده ام قریهٔ بزرگی است. بحتری در اشعار زیر آن را آورده است : حنانیک من هول البطائح سائراً علی خطر و الریح هول دبورها لئن اوحشتنی جبل و خصاصها لما آنستنی واسط و قصورها. بحتری (از معجم البلدان). و به قاضی آنجا مثل میزنند. از حوادث آنجا آنکه مأمون روزی در کشتی سوار بود و به واسط میرفت و یحیی بن اکثم قاضی با وی بود در دجله با مردی که از طرف مقابل می آمد برخوردند که با آواز بلند صدا میکرد ای امیرالمؤمنین «قاضی ما یعنی قاضی جبل قاضی خوبی است». یحیی بن اکثم خندید. مأمون پرسید به چه میخندی؟ گفت خود این مرد قاضی جبل است که از خود مدح میکند، مأمون بخنده آمد و گفت او را جایزه ای بدهند و معزولش سازند، زیرا پسندیده نیست شخصی بدین کم عقلی قاضی مسلمانان باشد. (از معجم البلدان). شهری است کوچک بر ساحل دجله میان بغداد و واسط. (از ابن خلکان ج ۲ ص ۶۰۴).
[ جَ بَ ] (اِخ) نام انگشتری یاقوتی بوده است بسیار گرانبها بزمان خلفای عباسی. (یادداشت مؤلف). در الجماهر چنین آمده: از شخصی که از عراق آمده بود حکایت شد که نزد ابوطاهربن بهاءالدوله والی بصره و بغداد قطعهٔ یاقوت بزرگی بود که در مسکوک طلائی قرار داشت و آن را «جبل» مینامیدند... اما دربارهٔ وجه تسمیهٔ آن به «جبل» برخی گویند بمناسبت بزرگی حجم باشد، به طوری که هر یاقوت بزرگ حجمی را جبل میگفتند. و برخی دیگر گویند: بمناسبت گران قیمتی بدین اسم نامیده شده و پاره ای هم گویند: بمناسبت شباهتی که یاقوت مزبور با یک گوهر رمانی یا بهرامی داشت و در خزانهٔ خلفا بود بنام «جبل» نامیده شده است. (از الجماهر). رجوع به کتاب فوق ص ۵۵، ۵۶، ۶۱ و ۶۲ شود.
[ جَ بَ ] (اِخ) نام موضعی است به اندلس که محمدبن احمد الجبلی الاندلسی منسوب بدانجا است. (از معجم البلدان).
[ جَ بَ ] (اِخ) (بلاد...) شهرهائی است میان آذربایجان و عراق عرب و خوزستان و فارس و بلاد دیلم. (از تاج العروس) (منتهی الارب). اسم جامعی است برای تمام بلادی که آن را جبال گویند. (از معجم البلدان). عبارت از همدان است و ماسبدان که آن سیروان است و مهرجانقدق که آن صیمره است و قم و ماه البصره که آن نهاوند است و ماه الکوفه که دینور است و قرمیسین. (تاریخ قم ص ۲۶). رجوع به جبال شود.
[ جَ بَ ] (اِخ) ابن جوال الثعلبی. صحابی است. رسول صلی الله علیه و آله و سلم پس از فتح خیبر تمام گوسفندهائی را که مردم در خانه نگه می داشتند [ داجن ] به ایشان دادند. و برخی گویند: همهٔ این قسم گوسفندانی که در النطاة بود به ایشان داد و از کتیبه وشق چیزی به وی عطا نکرد. (از امتاع الاسماع ج ۱ ص ۳۲۹). و در ذیل همین صفحه چنین آمده: در اصل «جبلة» است و او یهودی شاعری بود که اسلام آورد.
[ جَ بَ ] (اِخ) ابن حوال. صحابی است. (منتهی الارب). ظاهراً این شخص همان جبل بن جوال است. رجوع به جبل بن جوال شود.
[ جَ بَ ] (اِخ) ابن یزید. وی کاتب عمارةبن حمزه است و خود عماره کاتب و از موالی ابوجعفر منصور خلیفه و مهدی خلیفه بوده است. و جبل بن یزید از مترجمین و نقله و مترسلی بلیغ بوده است. (از الفهرست ابن الندیم). از سخنان وی: «احفظ اخاک الامن نفسه». (از البیان و التبیین ج ۱ ص ۲۸۸).

کلمات هم‌قافیه با «جبل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید