معنی جبجبة
5 بازدید
[ جَ جَ بَ ] (ع اِ) سنگ بزرگ که بر سر چاه باشد. (منتهی الارب). || زنبیل چرمین. (منتهی الارب) (آنندراج). || شکنبه. (منتهی الارب) (غیاث اللغات از نصاب). || پوست پهلوی شتر که آنرا از گوشت قیمه و روغن گوسپند و مانند آن پر سازند. (منتهی الارب). || چیزی است از پوست و جز آن که بر آن شتر را آب و دانهٔ حنظل تر نهند. (منتهی الارب). || (مص) سیاحت کردن در زمین. || (اِخ) بقیع الجَبْجَبة موضعی است در مدینه. این روایت سهلیست و ابن اثیر بدو خاء معجمه گفته و مشهور بتقدیم خاء معجمه بر جیم است. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).[ جُ جُ بَ ] (ع اِ) زنبیل چرمین. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (آنندراج) (دهار). زنبیلی از پوست که خاک و ریگ در آن کنند و از جائی بجائی برند. (از اقرب الموارد). || شکنبه. (منتهی الارب) (آنندراج). شکنبه ای که پیه گداخته یا گوشت در او کنند. سُختو. اشکنبه. سیراب. سیرابی. || پوست پهلوی شتر که آنرا از قیمه و گوشت و روغن گوسپند و مانند آن پر کنند. || طبل، بلغت یمن. (منتهی الارب) (آنندراج). ج، جباجب. (منتهی الارب): ضربت علی بابه الجباجب؛ ای الطبول. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «جبجبة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بة» برای سرودن شعر