معنی جبان
6 بازدید
[ جَ ] (ع ص) بددل، مرد باشد یا زن. (منتهی الارب) (آنندراج) (دهار) (دستوراللغات) (ناظم الاطباء). بددل. (مهذب الاسماء). بیدل. (زمخشری). هاع. (نصاب). هیدان. (منتهی الارب). مرغ دل. (یادداشت مؤلف). مَنغوه. (منتهی الارب). || ترسنده. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). سست دل. (از اقرب الموارد). ترسو. هراسان. کم زهره. مقابل شجاع. غردل یعنی ضد بهادر و شجاع. (غیاث اللغات). مَنفوه. (منتهی الارب). جِ مذکر، جُبَناء. جِ مؤنث، جَبانات. جَبانه. (از اقرب الموارد): چون گه رادی باشد بر او ابر بخیل چون گه مردی باشد بر او شیر جبان.فرخی. آنکه با بخشش او ابر بخیل است بخیل آنکه با کوشش او شیر جبانست جبان. فرخی. مرد چون پیر شد جبان گردد تیر چون کژ شود کمان گردد.سنائی. تقدیر آسمان شیر... را گرفتار سلسله کرده اند... و جبان خائف را دلیر. (کلیله و دمنه). چون کنی دوستی دلیر درآی که جبان را سر سپه نکنند.خاقانی. چون محک آمد بلا و بیم جان زان پدید آمد شجاع از هر جبان.مولوی. || احمق. گول. || فلان جبان الکلب؛ یعنی در نهایت سخا و کرم است. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ جَ ] (اِخ) دهی است جزء دهستان دودانگهٔ بخش هوراند از شهرستان اهر. در دو هزار و پانصدگزی جنوب هوراند و بیست و دو هزار و پانصدگزی شوسهٔ اهر کلیبر واقع شده و محلی کوهستانی و معتدل است این ده ۱۱۲ تن سکنهٔ شیعی مذهب ترک زبان دارد. آب آنجا از سه رشته چشمه تأمین میشود و محصول آن غلات، توتون و سردرختی است. شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آنها گلیم بافی و راه آن مالرو است. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).[ جَ ] (اِخ) دهی است بخوارزم. (منتهی الارب).[ ] (اِخ) نام دهی از دهستان ها از ناحیهٔ غار از توابع عراق. این ده مشهد امام زاده حسن بن الحسن (ع) است. (از نزهةالقلوب ج ۳ ص ۵۴).[ جَ بْ با ] (ع ص، اِ) پنیرفروش. || گورستان. || صحراء. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || عیدگاه در صحراء. || مرغزار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || نگهبان غله در صحراء و این مأخوذ از جبانه بمعنی صحراست. (انساب سمعانی). || زمین هموار بلند. (منتهی الارب). صحرا و بیابان. (غیاث اللغات). دشت. (نصاب). زمین هموار که در او گیاه بسیار خوب روید. ج، جَبایین. (از منتهی الارب) (آنندراج). || مرد بددل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). ج، جَبابین. (منتهی الارب). || بزرگوار و خرمابن بزرگ.[ جَ بْ با ] (اِخ) ابومنصور جبان یا جبائی. رجوع به ابومنصور و جبائی در همین لغت نامه شود.[ جَ بْ با ] (اِخ) علی بن عمربن سعید الجبان الکوفی. وی به بغداد رفت و از یوسف بن یعقوب بخاری و غیر او روایت کند. او تا سال ۳۲۹ هـ .ق . روایت کرده و بنابراین بعد از این تاریخ درگذشته است. (از انساب سمعانی).[ جَ بْ با ] (اِخ) علی بن محمدبن عیسی بن جعفربن الهیشم البغدادی که به ابن الجبان معروف و از مردم بغداد بوده است. ابوبکر خطیب گفت: در محضر او بوده ام و او مردی راستگو است. در دارالقطن سکونت داشته و در شعبان سال ۳۷۱ هـ .ق . بدنیا آمده و بسال ۴۴۴ هـ .ق . درگذشته است. (از انساب سمعانی).
کلمات همقافیه با «جبان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بان» برای سرودن شعر