معنی جباری
9 بازدید
[ جَ بْ با ] (حامص) عمل جبار. سلطه داشتن. اقتدار. بزرگی : اگر گفتی چیزی ناصواب را از سر جباری و پادشاهی خویش گفتی. (تاریخ بیهقی ص ۴۰۷). و کسری پرویز بدرجتی رسید در بزرگواری و جباری و فرماندهی کی ملکی را مانند آن نبود. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۰۳). بجباری مبین در هیچ درویش که او هم محتشم باشد بر خویش.نظامی. هنوزم ناز دولت مینمائی هنوز از راه جباری درآئی.نظامی. این نه جبر این معنی جباری است ذکر جباری برای زاری است.مولوی. اگر ممالک روی زمین بدست آری و ز آسمان بربائی کلاه جباری.سعدی. جوانمردا معشوقی همه جباری و دلداری است. (کلیات سعدی).[ جِ ] (اِخ) منسوبست به جباره که نام جد ابوالقاسم عمران بن موسی بن یحیی بن جباره باشد. (انساب سمعانی).[ جَ بْ با ] (اِخ) منسوب است به جبار که نام مردی از صحابه است. (از انساب سمعانی).[ جَ ] (اِخ) قصبهٔ کوچکی است حدود بغداد در کنار دجله که جزو سنجاق شهرزور از ولایت موصل میباشد. سابقاً مرکز ناحیه بوده است. (از قاموس الاعلام ترکی).[ ] (اِخ) منجم هندی. ابن ندیم آرد: وی از جمله کسانی است که کتابهائی از آنان در نجوم و طب بدست ما رسیده است. (از الفهرست ابن الندیم ص ۳۳۸).
کلمات همقافیه با «جباری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر