معنی جباجب
6 بازدید
[ جَ جِ ] (ع ص، اِ) ناقه های ستبر فربه. || ماء جباجب؛ آب بسیار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ جَ جِ ] (ع اِ) جِ جُبْجُبة. رجوع بدان کلمه شود.[ جَ جِ ] (اِخ) گفته اند: بازارهایی است بمکه. (از معجم البلدان) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب).[ جَ جِ ] (اِخ) عمرانی گفت: درختی است بمعنی معروف و آنرا جباجب گویند چون شکنبه ها بدان افکنند. (معجم البلدان). نام مسلخی در منی ََ که در آن شکنبه های اضاحی اندازند. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب).[ جَ جِ ] (اِخ) نصر گفت: مجمع مردم است بمنی ََ. (از معجم البلدان).[ جَ جِ ] (اِخ) کوههائیست بمکه. زبیر گفت: جباجب و اخاشب نام کوههائیست بمکه، یقال: «مابین جبجبیها و اخشبیها اکرم مِن فلان». (از معجم البلدان): اذالنصر و افتها علی الخیل مالک و عبد مناف و التقوا بالجباجب. کثیر (از معجم البلدان). کوههای مکه. (ناظم الاطباء). کوههای مکه شرفهااللََّه تعالی. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «جباجب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جب» برای سرودن شعر