معنی جبء
5 بازدید
[ جَ بْ ءْ ] (ع اِ) سماروغ سرخ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). سماروق سرخ. (آنندراج). || پشته. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || چاهک در زمین که آب در آن گرد آید. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ج، اَجْبُوْءٌ. جِبَاَةٌ. جَبأَة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (مص) بددلی کردن. (تاج المصادر بیهقی). || برجستن شمشیر از زخم گاه و کار نکردن آن. || بازایستادن. || ناخوش داشتن. || برآمدن. ناگهان برآمدن. (منتهی الارب) (آنندراج). ناگهان بیرون آمدن افعی و کفتار و کلاکموش از لانهٔ خود. || پنهان شدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (قطرالمحیط). || فروختن مَغرَه را که گل سرخ باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (قطر المحیط). || کج کردن گردن. (منتهی الارب) (آنندراج).[ جَ بْ ءْ ] (ع اِ) سماروغ سرخ. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || پشته. || چاهک در زمین که آب در آن گرد آید. ج، اَجْبُؤ، جِبَأة، جِباة. || (مص) بازایستادن. || ناخوش داشتن. برآمدن و ناگهان برآمدن. || پنهان شدن. || فروختن جبأ (مقلوب جأب). مغزه. رجوع به جأب شود. || کج کردن: جبأ عنقه؛ کج کرد گردن را. || برجستن شمشیر از زخم گاه و کارگر نشدن جبأ السیف؛ برجست شمشیر از زخم گاه و کار نکرد و همچنین است جبأ البصر. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «جبء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ء» برای سرودن شعر