معنی جای گرفتن
6 بازدید
[ گِ رِ تَ ] (مص مرکب) منزل کردن. جای گزین شدن. در جایی قرار گرفتن. ایستادن. بَحبَحَة. تَبَحبُح. لُذوب. لَبّ. مُلاذَبَه. اِلباد. تَمَحَحُ. اِفثاء. هُکوع. تَمَکُن. عَهن. عَمن. تَبَوُّ. اِلثاث. لَثلَثه. تَوَطُن. (از منتهی الارب) (دهار) (ترجمان القرآن): اگر چشم داری بدیگر سرای بنزد نبی و وصی گیر جای.فردوسی. که افراسیاب آن بداندیش مرد کجا جای گیرد بروز نبرد.فردوسی. چو شاپور هرمزد بگرفت جای ندانست نرسی سرش را ز پای.فردوسی. ابر ده و دو هفت شد کدخدای گرفتند هر یک سزاوار جای.فردوسی. نگیرد هرگز اندر عقل من جای که گردون گردد اندر خیر یا شر. ناصرخسرو. و تابستان بصحرا، و گیاه خوارها جای گرفتندی، و کشت ایشان جز گاورس نبود. (مجمل التواریخ والقصص ص ۱۰۰). و طاس بر کنارهٔ بلغار جداگانه جای گرفت. (از مجمل التواریخ والقصص ص ۱۰۴). گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود آنچنان جای گرفتست که مشکل برود. سعدی. - جای کسی گرفتن؛ جانشین وی شدن. خلیفه شدن. خلیفه یا قائم مقام او شدن. عقب. خلف.
کلمات همقافیه با «جای گرفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر