معنی جاکردن
7 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) جادادن. || محبوب شدن. در دل کسی جای گرفتن : کردم در جانش جای و نیست دریغ این دل و جان زین بزرگوار مرا. ناصرخسرو. و در دل و چشم خلایق جاکرده و شیرین گردد. (مجالس سعدی). - امثال: بگذار خودم را جاکنم ببین با تو چها کنم. (امثال و حکم دهخدا). خود را جاکرده؛ محبوب و طرف محبت کسی شده است. خود را در اداره جا کرد؛ شغلی برای خود بدست آورد. || بجائی در آوردن: مرغها را جاکن، مرغها را به لانه کن. || انباشتن. انبار کردن. چنانکه آذوقه را.
کلمات همقافیه با «جاکردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر