معنی جانفروز
5 بازدید
[ فُ ] (نف مرکب) افروزندهٔ جان. بنشاطآورندهٔ روان. (ناظم الاطباء). جان افروز. رجوع به جان افروز شود: دُرّبار و مشکریز و نوش طبع و زهرفعل جان فروز و دلگشا و غمزدا و لهو تن. منوچهری. نه آتش را خبر کو هست سوزان نه آب آگه که هست از جان فروزان.نظامی. تا حسن جان فروز تو بینند عاشقان بردار یکدم از رخ خود این نقابها. اسیری لاهیجی (از ارمغان آصفی).[ فَ ] (اِخ) نام سردار لشکری که تابع بهرام چوبین بود: یکی بد کجا نام او جان فروز که تیره شبا برگزیدی ز روز.فردوسی.
کلمات همقافیه با «جانفروز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وز» برای سرودن شعر