معنی جانشین
8 بازدید
[ نِ ] (نف مرکب) قائم مقام. (بهار عجم) (آنندراج). کسی که به نیابت از دیگری کاری انجام دهد مانند: وکیل، وصی، ولی، نایب، نائب مناب، خلیفه، ولی، بدل، عوض، قَفیّ. (منتهی الارب): بی باده دل ز سیر جهان وانمیشود گل جانشین سبزهٔ مینا نمیشود. کلیم (از بهار عجم). غنچهٔ دل را ببوی یار در بر میکنم این گره در رشتهٔ ما جانشین افتاده است. صائب (از بهار عجم) (آنندراج). || نایب السلطنه. ولیعهد. || والی. حکمران: جانشین قفقاز؛ حکمران آن از جانب امپراطور روس. این کلمه با کردن و شدن صرف شود.
کلمات همقافیه با «جانشین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر