معنی جانسوز
7 بازدید
(نف مرکب) جان سوزاننده. روان سوزنده. آنچه یا آنکه جان را بسوزاند. آنکه یا آنچه جان را آزرده سازد: دولتت جاوید بادا کز جلال جاه تو جانسوز اعدا دیده ام.خاقانی. تو با تریاک و من با زهر جانسوز ترا آنروز و آنگه من بدین روز.نظامی. و از تیر سحر و ناوک جانسوز جگرخور مظلومان... سپهر. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۱۴۳). که شنید این ره جانسوز که فریاد نکرد. حافظ. کرا گویم که با این درد جانسوز طبیبم قصد جان ناتوان کرد.حافظ. سموم قهر جانسوزش جان گداز ارباب بغی و طغیان. (حبیب السیر جزء ۴ از ج ۳ ص ۳۲۲).
کلمات همقافیه با «جانسوز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وز» برای سرودن شعر