معنی جانستانی
7 بازدید
[ سِ ] (حامص مرکب) جان گیری. روان گیری. عمل آنکه یا آنچه جان را می ستاند: پسندی و همداستانی کنی که جانداری و جان ستانی کنی.فردوسی. پس از مرگ من مهربانی کنند ز دشمن بکین جان ستانی کنند.فردوسی. مرا گر دل دهی در جان ستانی عبادت لازمست و بنده ملزوم.سعدی.
کلمات همقافیه با «جانستانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر