معنی جاندرمیان
3 بازدید
[ دَ ] (ص مرکب) مستعد بفداکاری جان خود برای دیگری. (ناظم الاطباء). آنکه با تو از جان خویش نیز دریغ نکند: ای قلمت با دوات طوطی هندوستان پیش زبان تو تیغ هندوی جان درمیان. کمال اسماعیل. کنایه از آن است که مرا با تو بجان مضایقه نیست. (برهان). کنایه از نهایت مهربانی و دوستداری که تا جان مضایقه ندارد. (بهار عجم) (آنندراج). و با لفظ داشتن و نهادن نیز مستعمل است. (از بهار عجم).
کلمات همقافیه با «جاندرمیان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر