معنی جاندار
4 بازدید
(نف مرکب، اِ مرکب) معروف است که انسان و حیوان زنده باشد. (برهان). ذی روح. دارای روان. حیوان. (ناظم الاطباء). || قادر. توانا. (ناظم الاطباء). || (از: جان، سلاح +دار، دارنده) معرب نیز: جاندار. (حاشیهٔ برهان چ معین). سلاح دار. (برهان) (بهار عجم) (آنندراج). سلحشور. سلاحدار. سلیح دار. و بصورت «جندار» آمده و جمع آن جانداریه و جنادره است و در مصر تا زمان بنومرین معمول بوده است. (دزی ج ۱): شاهیست چهره ات که دو جاندار خاص او چشم کمان کشیده و زلف زره ور است. رفیع لنبانی (از بهار عجم) (آنندراج). چو زخم تیغ نباشد بجنگ نیزه و تیر چه فرق هیز و مخنث ز رستم جاندار. مولوی (از آنندراج). || محافظت کننده. نگاهبان. (برهان). نگاهبان. (بهار عجم). نگاهبان جان سلاطین که همیشه با شمشیر در خدمت سلطان حاضر و متوجه است. (آنندراج). حافظ. (آنندراج) (ناظم الاطباء). گارد مخصوص شاه. پاسبان. شرطه. ج، جنادره : کشان از دز بلشکرگاه بردش بنزدیکان و جانداران سپردش. (ویس و رامین). و شمشیردار بود در دیوان، او را جاندار گفتندی. (تاریخ بیهقی ص ۱۲۱). سپهبد [ خسروپرویز ] فرهاد بود و سمرگری به روز و منجم برزین و حاجب او نوش بود و گنجور خورشید و نوشین بازدار و فری برز جاندار بودش و طبیب ماهوی خراد. (مجمل التواریخ والقصص). تا ناگاه جانوسیار و ماهیار وی را بشب اندر چندی شمشیر زدند و بیفتاد و ایشان جاندار خاص بودند. (مجمل التواریخ ایضاً). و حالی جانداری خاص خویش را به میهنه فرستاد بشحنگی. (اسرارالتوحید ص ۳۱۴). یکی برادر اسقوزان دیلم بود که جاندار سلطان بود نام او شهردار. (تاریخ طبرستان). و لقد شاهدت [ بشیراز ] مرّة رجلاً تجره الجنادرة و هم الشرط الی الحاکم و قد ربطوه فی عنقه. (ابن بطوطه). چون عقل و جان عزیز و غریبست لاجرم جاندار عقل و عاقلهٔ جان شناسمش. خاقانی. جاندار تو رضای حق است و دعای خلق کاین دو ز صد سریّت لشکر نکوتر است. خاقانی. ندیم و حاجب و جاندار و دستور همه رفتند و خسرو ماند و شاپور.نظامی. زانو زده بر سرین او شیر چون جانداران کشیده شمشیر.نظامی. کی تواند کرد جانداری او هر جانور حافظ و جاندار او ایزدتعالی بس بود. شرف شفروه (از آنندراج). || رزق و روزی. قوت لایموت. (برهان). قوت و روزی و این مجاز است. (بهار عجم) (آنندراج). قوت روزانه. (ناظم الاطباء): چنان شده ست ببازارها روائی نان که بوی نان به ترازو نمیرسد ز تنور بزور زور توان یافت اندکی جاندار چه چاره داند کرد آنکه زر ندارد و زور. سوزنی (از آنندراج). || دوست و مددکار. (آنندراج). || محکم. قرص. بادوام: ریسمانی جاندار است. پارچه ای محکم و جاندار است.
کلمات همقافیه با «جاندار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر