معنی جانبازی
5 بازدید
[ جامْ ] (حامص مرکب) دلیری. مردانگی. (ناظم الاطباء). || عمل آنکه جان بازد. فداکاری. خود را بخطر جانی انداختن و با فعل کردن صرف میشود: کار من بازنمودن احوال است جانبازی شده است؟ (تاریخ بیهقی ص ۴۲۹). نخسب با تو بدل بازی اندر آمده ام چو دل نماند تن دردهم بجانبازی.سوزنی. زآنکه ترک کار چون نازی بود نازکی درخورد جانبازی بود.مولوی. - جانبازی کردن : جمله گفتندش که جانبازی کنیم فهم گرد آریم و انبازی کنیم.مولوی. اگر برقص درآئی تو سرو سیم اندام نظاره کن که چه مستی کنند و جانبازی. سعدی. دوستان را دلنوازی کن که جانبازی کنند آشنا کن باز را کو خود همی داند شکار. ابن یمین.
کلمات همقافیه با «جانبازی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زی» برای سرودن شعر