معنی جانب
5 بازدید
[ نِ ] (ع اِ) پهلو. کرانه. ج، جوانب. (منتهی الارب). طرف. کنار. (بهار عجم). سوی. جهت. ضلع. ناحیه. کناره. سمت. سو. کران. بر. زی. نحو. شطر. ناحیت. ور. رهگذر. رهگذار. قَذف. قذفه. قَذَف. شَظو. (منتهی الارب). جَناح. صوب. عُرض. لِفت. حَجاج. حِجاج. (منتهی الارب). عِطف. صَوب. جنح. سَرب. خُصب. کَسر. کِسر. کَنَف. عَنَد. عَنَن. جرهه. لَقَف. مَرَن. دَرف. دعکه. مُسال. طَف : و کوچ کرد تا آب نهروان و از آن جانب بهرام چوبین فروآمد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۰۰). و لشکر هر دو جانب برمی نشستند و چالش مستی میکردند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۹۸). و عبدالرحمن بن ابی بکر او را (ابوبکر را) بجانب قبر مصطفی صلی اللََّه علیه و آله اندر شب دفن کردند. (تاریخ سیستان). و بسرای عایشه بجانب ابوبکر او را [ عمر را ] عثمان بن عفان و عبداللََّه پسر او دفن کردند. (تاریخ سیستان). یک هفته مقام کردند و سخت نیکو داشت و بر جانب نیشابور آمد. (تاریخ بیهقی ص ۳۷۵). از یکجانب رود و درخت بسیار و دیگر جانب دورادور لشکر که جنگ اینجا خواهد شد. (تاریخ بیهقی ص ۳۵۱). یکجانب از دیوار حصار بزمین آوردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۴۳). راند او را جانب نصرانیان کرد در دعوت شروع او بعد از آن.مولوی. شه چو عجز آن طبیبان را بدید پابرهنه جانب مسجد دوید.مولوی. و بر خردمند واجب است که بقضاهای آسمانی رضا دهد و جانب حزم را هم مهمل نگذارد. (کلیله و دمنه). از آنجانب که بریده بود انثیین او در شکاف چوب آویخته شد. (کلیله و دمنه). صیادان... هر دو جانب آبگیر محکم ببستند. (کلیله و دمنه). گرت باری گذر باشد نظر بر جانب ما کن نپندارم که بد باشد جزای خوب کرداران. سعدی. || سوی. سو (در نسب). دود. دودمان : دیگر روز بار داد و هارون الرشید پسر خوارزمشاه را که از رافعیان بود از جانب مادر... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۶۰). || جانب کسی؛ دل وی. خاطر او: ابوالقاسم فقد برفت و جانب ایشان بدست آورد و با هر یک عقد و میثاقی از سر گرفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). || مقام. رتبت. منزلت : و مزیت جانب اولوالعزم بر اصناف مردمان بدانست... (سندبادنامه). هم از جهت احترام جانب سلطان و هم از بهر غزارت فضل و تقدم او. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). || احترام. حرمت : پیش ما رسم شکستن نبود عهد و وفا را اللََّه اللََّه تو فراموش مکن جانب ما را.سعدی. در رعایت جانبش سعی هر چه تمامتر کرده شود. (گلستان). || صلی الله علیه و آله و سلم نافرمان. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ج جُنّاب (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || محقر. (منتهی الارب). کوتاه و خوار از مردم و اسب. (ناظم الاطباء). || اجتناب کرده شده. (منتهی الارب). || بیگانه. غریب. (منتهی الارب) (آنندراج) (بهار عجم). || اسب گشاده پا. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || (اِ) پارهٔ تن آدمی و غیر آدمی. (اقرب الموارد). || کنایه از حمایت و امداد و اعانت چون جانب دار و جانب گیر و جانب کسی داشتن و نگاه داشتن و گرفتن و فروگذاشتن و رها کردن. (بهار عجم) (آنندراج). || در اصطلاح مهندسان اکثر اوقات بر یکی از اضلاع مستطیل اطلاق شود. (کشاف اصطلاحات الفنون). - این جانب؛ کلمه ای است که شخص بخود خطاب کند نسبت بزیردست خود. (ناظم الاطباء). من، و زنان اینجانبه نویسند و غلطی مشهور است. - جانبا الانف؛ دوپهلوی بینی. (ناظم الاطباء). - جانب داشتن؛ طرفداری کردن : دیده ام آن چشم دل سیه که تو داری جانب هیچ آشنا نگاه ندارد.حافظ. - جانب کسی داشتن؛ کنایه از حمایت. امداد و اعانت. (بهار عجم) (آنندراج). - جانب کسی رها کردن؛ از کمک به او خودداری کردن. -جانب کسی فروگذاشتن. از کمک کردن بکسی خودداری کردن : جانب خود را فرو باید گذاشت هر کرا دیدیم جانب دار تست. ظهوری (از آنندراج). - جانب کسی گرفتن؛ کنایه از حمایت. امداد. اعانت. (بهار عجم) (آنندراج): رمیده اند چنان از خطت وفاداران که زلف جانب رخسارهٔ ترا نگرفت. کلیم (از آنندراج). - جانب کسی نگاه داشتن؛ کنایه از حمایت، امداد، اعانت. (بهار عجم) (آنندراج): اگر جانب حق نداری نگاه گزندت رساند هم از پادشاه.سعدی. نمیدانم چه اعجاز است کان چشم سیه دارد بمن دارد نگاه و جانب دشمن نگه دارد. تأثیر (از آنندراج). کسی جانب ما ندارد نگاه دل و دیده هم نسبتی سوی اوست. ملانسبتی (از آنندراج). - جانب گیر؛ کنایه از حمایت کننده. اعانت کننده. (از بهار عجم) (آنندراج): با گل روی تو دعوی نکوئی خورشید بر طرف چون نکند زلف تو جانب گیر است. کلیم (از بهار عجم). - حق بجانب؛ کسی که خود را ذیحق مینمایاند. - غلیظالجانب؛ درشت خوی و بی ادب. (ناظم الاطباء). - لین الجانب؛ ظریف. خوش. نیک سیرت. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «جانب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نب» برای سرودن شعر