معنی جامکی
5 بازدید
[ مَ ] (اِ) آنچه نوکران را از مشاهره و سالینه و نانکار و جز آن دهند. (شرفنامهٔ منیری). وظیفه و راتبه باشد آن را به تازی رزق نامند. (جهانگیری). وظیفه و ماهانه ای که به خدام و چاکران بهای جامه و جیره دهند. (انجمن آرا). اجری. آنچه برای جامه و خوراک به نوکر دهند. آنچه به نوکر دهند به جهت جامه بها و مأکول. مستمری. جامگی : هم به ثنای پدر ختم کنم چون مقیم نان من از خوان اوست جامکی از خان تو. خاقانی. به لشکر از این جامکی داد شاه بیاسود زانعام خسرو سپاه. حکیم زجاجی (از آنندراج). کاین ایاز تو ندارد سی خرد جامکی سی امیر او چون برد.مولوی. نی جامکی و نه حکم جویم بر حکم تو احتمال خواهم. مولوی (از جهانگیری). || رشته ای چند باشد که با هم تاب داده سر آن را روشن کنند تا بندوق را به آن در گیرانند. (جهانگیری). || صندوق رخت. و رجوع به جامگی شود.
کلمات همقافیه با «جامکی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کی» برای سرودن شعر