معنی جاروب
6 بازدید
(اِ مرکب) (از: جا، مکان +روب، مخفف روبنده) چیزی است از گیاه که خانه روبند و آن را انواعی است. جارو. عسیل. محسرة. محوقة. مکسحة. مکسح. مِخَمّة. مسفرة. || مصولة. مِقَمّه. منعم. (منتهی الارب): و از این ناحیت گیلان جاروب و حصیر و مصلی نماز و ماهی ماهه افتد که به همه جهان برند. (حدود العالم،ص ۱۵۰). تو گفتی که سرگین این بارگی به جاروب روبم بیکبارگی کنون آنچه گفتی بروب و ببر برنجم ز مهمان بیدادگر.فردوسی. جاروب زرین به رشته های مروارید بسته و از هزار یکی گفتن کفایت باشد. (تاریخ بیهقی ص ۵۳۵). دهلیزدار ملک الهی است صحن او فراش جبرئیلش و جاروب شهپرش. خاقانی. سر دامان شبستان کن به شرط آنکه هر روزی بساطی سازی از رخسار جاروبی ز مژگانش. خاقانی. گفت جاروبی ندارم بر دکان گفت بس بس این مضاحک را بمان.مولوی. هرچه در سینه محبت سیم و زر است به جاروب فقر فروروب. (کلیات سعدی ص ۱۲). - جاروب از مژگان کردن؛ معروف و کنایه از مراقبه و سجده کردن هم هست. - امثال: کرایهٔ پای دزد جاروب است. و رجوع به امثال و حکم دهخدا شود.(اِخ) دهی از بخش دهدز شهرستان اهواز است در ۲۷هزارگزی جنوب خاوری دهدز کنار راه مالرو بیدله بادامستان واقع است. محلی است جلگه و معتدل و سکنهٔ آن ۲۱۷ تن. اهالی مذهب شیعه دارند. زبان اهالی لری بختیاری و فارسی است. آب آن از چاه و قنات و محصول آن غلات، صیفی، شغل اهالی زراعت و گله داری است. صنایع دستی زنان گیوه چینی، راه آن مالرو میباشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).(اِخ) ده کوچکی است از دهستان خبر بخش بافت شهرستان سیرجان در ۷هزارگزی جنوب باختری بافت سر راه فرعی جز-دشت بر واقع است. ۴۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «جاروب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وب» برای سرودن شعر