معنی جار
6 بازدید
(ع ص، اِ) همسایه. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (آنندراج). آنکه خانه اش نزدیک یا چسبیده به خانهٔ شخص باشد. ج، جیران، اَجوار، جیَرة. (منتهی الارب). مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: جار بتخفیف راء مهمله در لغت همسایه را گویند. ابوحنیفه گفته همسایه کسی را نامند که خانه اش پهلو به پهلویِ خانه تو باشد بنحوی که اگر مالک خانه بود استحقاق هم شفعگی با تو پیدا کند، زیرا جار در لغت عرب از مجاورت آمده که بمعنی ملاصقت حقیقی است. بدین مناسبت همسایه شامل کسی است که خانهٔ او ملاصق خانهٔ تو باشد. محمد و ابویوسف گفته اند: ملاصق کسی را گویند که با تو در یک محله ساکن باشد و با تو در یک مسجد نماز گزارد و این معنی حقیقی همسایه است چه بطور کلی این قبیل اشخاص به جیران تعبیر شوند. و ثمرهٔ اختلاف در آنجا پیدا میشود که شخص وصیت کند قسمتی از مال او را به همسایه اش بدهند چنانکه بیرجندی و دیگران در کتاب وصیت گفته اند. (کشاف اصطلاحات الفنون): آن یکی چون نیست با اخیار یار لاجرم شد پهلوی فجّار جار.مولوی. - امثال: لایؤخذ الجار بذنب الجار. || زنهاردهنده از ظلم. (منتهی الارب) (آنندراج). زنهاردهنده. (منتهی الارب) (ترجمان علامه جرجانی). آنکه پناه دهد کسی را. || زنهارخواهنده. || شریک در تجارت. || شوهر. (منتهی الارب) (آنندراج). || فرج زن. (منتهی الارب). || دُبر. || خانه های نزدیک. || هم سوگند. || یاری دهنده. (منتهی الارب). || نگهبان.(ترکی، اِ) ندا کردن. || جمعیت. (آنندراج).(ترکی، اِ) ندا کردن. || جمعیت. (آنندراج).[ جارر ] (ع ص) جرّدهنده. کشاننده. امتدادیافته. - حروف جارّ. رجوع به جارَّة شود. || حارّ جارّ؛ از اتباع است. (منتهی الارب). و عن ابی عبیدة: «اکثر کلامهم حارّ یارّ، یار بالیاء». (اقرب الموارد).(پسوند) مزید مؤخر امکنه و لهجه ای از «زار» است: اقیره جار. اگیره جار. انارجار. تجسن جار. دارجار. نرگس جار. رمجار. گل جاری. شمع جاران. دینارجاری. که در تمام امثلهٔ بالا زار بوده است : و از آن چیزها نیز یکی آن بود که اندر خزینهٔ فرش بساطی بود دیبا سیصد رش بالا اندر شصت رش اندر پهنا و آن را زمستانی خواندندی و ملکان عجم آن را باز کردندی و بدان نشستندی. بدان وقت که اندر جهان سبزی و شکوفه نماندی و بر لبهای آن بر کرانه گرداگرد به زمرد بافته بود چنانکه هرچه اندر جهان که بنگریستی پنداشتی مبقله جار است یا کشت زاری. (ترجمهٔ تاریخ طبری بلعمی).(اِخ) شهری است در ساحل دریای قلزم در فاصلهٔ یک شبانه روزی مدینه و ده منزلی ایله و تا ساحل جحفه سه منزل راه است. این شهر در اقلیم دوم است و طول آن از جهت مغرب ۶۴ درجه و ۲۰ دقیقه و عرض آن ۲۴ درجه است. شهر مزبور بندری است که کشتی ها از حبشه و مصر و عدن و نجد به آنجا وارد میشوند. آب آن از دریاچه ای موسوم به «عین یلیل» است. نیمه ای از این شهر جزیره و نیمه ای دیگر در ساحل است و در آنجا قصور بسیاری است. (معجم البلدان) (مراصد الاطلاع). و رجوع به نزهةالقلوب چ لیدن ج ۳ ص ۱۵ شود.(اِخ) قریه ای است به بحرین متعلق به بنی عبدقیس. (معجم البلدان) (مراصد الاطلاع).(اِخ) کوهی است از توابع شرقی موصل. (معجم البلدان) (مراصد الاطلاع).(اِخ) جزیره ای است در دریا که آن را قراف گویند، مساحت آن یک میل در یک میل است و جز با کشتی نمیتوان از آنجا عبور کرد. و ساکنان آن مانند اهل شهر جار بازرگانند. ساکنان این جزیره آب خوردن خود را با مشک از دوفرسخی می آورند. تمام این دریا را از جدّه تا مدینه قلزم گویند. (معجم البلدان) (مراصد الاطلاع).(اِخ) قریه ای است در اصفهان در جانب لاذان دارای بوستانهای بسیار و انبوه و در تداول عامیانه آنجا را کار با کاف گویند و اهل علم جار با جیم نویسند. (معجم البلدان) (مراصد الاطلاع). صاحب مجمل التواریخ آرد: در آن وقت اصفهان هفت پاره شهر بود نزدیک بهم چون مدینه و آنها: شهرستانست و مهرین و شاوریه دورام، دقه و کهنه، و جار، و همه اصفهان خوانده اند و بعضی از آن خراب گشت چنانکه حمزة الاصفهانی شرح دهد و چون عرب به اصفهان آمد سه شهر مانده بود و در خلافت منصور آن را بارو بکردند و فراخ گشت و بعراق و خراسان از اصفهان بزرگتر شهر نیست. (مجمل التواریخ والقصص ص ۵۲۵).(اِخ) یا «جاروتله». اسم ناحیه ای از لکزستان و نام شهری از لکزستان در ۱۳۲ هزارذرعی جنوب غربی تفلیس واقع و یکی از شهرهای عمدهٔ لکزیهاست، در تاریخ خوانین شکی که بزبان ترکی و از مصنفات قاضی عبداللطیف افندی است اسم جار بتکرار ذکر شده حتی ذکر واقعهٔ یورش آقا محمدشاه قاجار به آن محل که خوانین شکی از آن نواحی استمداد میکردند در این تاریخ در چند موضع ثبت است. در تاریخ قفقاز نیز در مواضع عدیده اسم جار و جاروتله ذکر شده و در تاریخ عبداللطیف افندی بالصّراحه مسطور است که در سنه ۱۲۱۱ هـ .ق . آقا محمدشاه قاجار که بر قراباغ استیلا یافت ابراهیمخان و اولاد او فراراً به ولایت جار پناه بردند. از قرار نقشه ای که آرّووسمیت انگلیسی در سنهٔ هزار و هشتصد و بیست و هشت مسیحی کشیده است ایالت جار فیمابین گرجستان و داغستان و شکی و بیلقان واقع است از سمت شمال محدود به ایالت بیلقان میباشد که ایالت مزبوره متصل به داغستان علیاست، از سمت شمال و مغرب وصل به ایالت کاخت است و رود الزان فیمابین این دو ایالت فاصله میباشد، از سمت مغرب محدود به رود الزان است که این رود حایل میانهٔ جار و گرجستان است، از سمت جنوب نیز بواسطهٔ رود الزان با گرجستان مجاورت دارد و از جانب جنوب و شرق محدود به ولایت شکّی و از طرف مشرق محدود به جبال اللََّه آباد است که این جبال فاصلهٔ فیمابین جار و داغستان سفلی است. سمت شکی و طرف گرجستان جار، دشت و سمت بیلقان آن جلگه و سمت داغستان این ایالت کوه است. پایتخت جار در تنگهٔ کوه واقع است. قرای این ایالت عبارت است از: شردائی، ماسخی، الی کاکالو، مکایلف، باشخرنسکو، قلعه، شردالف، پاداری، قراقامیش، الالو، موزابرن، جنوغائی، کف مْفکی. رودخانه های آن عبارت است از: رود الزان که رودخانه و شط عظیمی است که از شمال کاخت جاری شده از جار و شکی و گرجستان و قراباغ گذشته داخل بحر خزر میشود، رود داندالی، رود زگرتلو. بعدها این شهر بتصرف روس درآمده و الآن هم در تصرف آن دولت است. (از مرآت البلدان به اختصار ج ۴ صص ۲۸ -۳۰). و رجوع به همان جلد شود.(اِخ) دهی است از دهستان براآن بخش حومهٔ شهرستان اصفهان که در ۲۰هزارگزی جنوب خاور اصفهان متصل به راه کرارج به براآن واقع است. محلی است جلگه، معتدل، و سکنهٔ آن ۱۳۸ تن است. مذهب اهالی شیعه و زبان آنان فارسی است. آب آن از زاینده رود و چاه تأمین میشود. محصول اهالی غلات، ذرت، پنبه و هندوانه است. شغل مردم زراعت و مختصری گله داری است. راه آن ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱۰ ص ۵۴).[ رِنْ ] (ع ص) جاری. آب روان یا هر مایع که روان باشد.
کلمات همقافیه با «جار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر