معنی ثور

معنی ثور

7 بازدید
[ ثَ ] (ع اِ) گاو نر. بَقر. || گاو فلک. گاو گردون. یکی از صور دوازده گانهٔ منطقةالبروج میان حمل و جوزا و آن چون نیم گاوی تخیل شده که روی سوی مشرق و پشت به مغرب دارد و یکصد و چهل و یک ستاره بر آن رصد کرده اند و ثریا و عین الثور در این صورت باشد و بودن آفتاب در این برج به اردی بهشت (نیسان سریانی) باشد. رجوع به اردی بهشت شود. و بیت الشرف ماه در آن است. || یکی از دو خانهٔ زهره است و خانهٔ دیگر آن میزان است. (مفاتیح العلوم): سوسن لطیف و شیرین چون خوشه های سیمین شاخ و ستاک نسرین چون برج ثور و جوزا. کسائی. همیشه تا نبود ثور خانهٔ خورشید چنان کجا نبود شیر خانهٔ بهرام.فرخی. بداد ثور بسی شیر اول و آخر به یک لگد که برآورد ریخت ناگاهان. مسعودسعد. به کوهی که با ثور بمناطحه میکوشید و بیشه ای که روی زمین از چشم کواکب می پوشید التجا کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). || کالثور یضرب لما عافت البقر، مثل است. گوسالهٔ بسته رازدن. || ثور ابرد؛ گاوی که خالهای سیاه و سفید دارد. || ثور ثریا (فلک)؛ گاو پروین. || ثور رامح؛ گاوی که هر دو شاخ داشته باشد. ج، اَثُور. اثوار. ثیار. ثَورَة. ثِیَرة. ثیران. || لخت بزرگ از پینو. پاره ای کشک. ج، اَثُور. ثورَة. || مهتر. پیشوای قوم. || سفیدی بن ناخن. || دیوانگی. || سرخی تابان شفق. || پاره ای پنیر. || مرد نادان. احمق.
[ ثَ ] (ع مص) ثوران. انگیخته شدن گرد و دود و مانند آن. انگیخته شدن خشم و فتنه. || برجستن به غضب برای زدن کسی. || برانگیخته شدن. || برآمدن حصبه و سرخجه بر اندام. || برجستن سنگ خوار و ملخ و جز آن. || ظاهر شدن خون. || بهیجان آمدن دل. || برآمدن آب و روان گردیدن آن.
[ ثَ ] (اِخ) پدر بطنی است از مضر و منسوب بدان قبیله است سفیان بن سعید ثوری.
[ ثَ ] (اِخ) وادیی است به بلاد مزینه. || کوهی است به مدینه در شمالی احد و آن کوچک و مدور است. (منتهی الارب). || کوهی است در مکه و آنجا غاری است مذکور در قرآن که رسول صلی الله علیه و آله و سلم با صدیق در آنجا نهان شد گویند آن را ثور اَطحل می گفتند و آن کوههائی است در مکه و این گفته خطاست. در حدیث است که پیغمبر از ثور تا عیر را حریم مدینه قرار داد. ابوعبیده گفته است که اهل مدینه کوهی به اسم ثور نمی شناسند بلکه اهل حدیث گویند که پیغمبر حریم مدینه را از عیر تا احد قرار داد و بعد عبارت را غیر از این تأویل کرده اند. (مراصد الاطلاع). از آن رو آن کوه را ثور نامند که ثور ابن عبدمنات بر وی فرود آمدی. (منتهی الارب).
در مجمل التواریخ (ص ۲۵) او فرزند جمشید از پریچهره دختر زابلشاه دانسته شده است ولیکن در گرشاسب نامه این نام بصورت تور آمده است.
[ ثَ ] (اِخ) ابن ابی فاخته سعیدبن علاقه. تابعی است.
[ ثَ ] (اِخ) ابن تلیده. صحابی است.
[ ثَ ] (اِخ) ابن عزرة. صحابی است.
[ ثَ ] (اِخ) ابن عُفیربن عدی. و او کندة است.
[ ثَ ] (اِخ) ابن مرتّع. اسم او عمرو است و او از ملوک معدّ و از اجداد حجر آکل المرار از ملوک کنده و نیز از اجداد اشعث ابن قیس و فدکندة و از اجداد یعقوب بن اسحاق کندی فیلسوف عرب بوده است.
[ ثَ ] (اِخ) ابن یزید. محدث است و از ابوعمر عبداللََّه بن عامر الیحصبی روایت کند.
[ ثَ ] (اِخ) ابن یزیدبن محمدالرحبی. ابوخالد. تابعی است.
[ ثَ ] (اِخ) ابن یزید اعرابی. رجوع به ابوالجاموس ثور... شود.
[ ثَ ] (اِخ) سلمی. صحابی است.
[ ثَ ] (اِخ) نام اسب عاص بن سعید.

کلمات هم‌قافیه با «ثور»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ور» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید