معنی ثوب
6 بازدید
[ ثَ ] (ع اِ) جامه. لباس. لبس. لبوس. ملبس: پوشیدنی. پوشاک. پوشش : اصاروا الجو قبرک و استنابوا عن الاکفان ثوب السافیات هر که ثوبی با تن عاری دهد در دو عالم ایزدش یاری دهد.عطار. و گویند: فی ثوبی ابی ان افیه؛ یعنی برذمهٔ من و پدر من است وفای آن. || دل. قلب. || عمل. || پیه تنکی که بالای شکمبه و روده باشد. چادر پیه. ثرب.[ ثَ ] (ع مص) ثؤوب. ثَوبان. بازگشتن بعد از رفتن. || گرد آمدن مردم. || گرد آمدن آب بعد از آنکه رفته بود. || پر آب گردیدن حوض و ظرف و مانند آن یا قریب به پری رسیدن. || سرزنش کردن کسی را بر کار بد. || جامه کشیدن از بیمار. || فربه شدن بعد از لاغری مرض.[ ثَ ] (اِخ) ابن شحمهٔ تمیمی ملقب به مجیرالطیر. و او ست که حاتم طی را اسیر کرد. (تاج العروس).[ ثَ ] (اِخ) ابن النار. شاعری جاهلی است. (تاج العروس).[ ثَ ] (اِخ) ابن النار. شاعری جاهلی است. (تاج العروس).
کلمات همقافیه با «ثوب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وب» برای سرودن شعر