معنی ثمرة
6 بازدید
[ ثَ مَ رَ ] (ع اِ) ثمرت. یکی ثمر. میوه. حاصل. بار. ج، ثَمر. ثَمَرات. ثِمار. ثمراء. || نتیجه : و تعبیه ها کردند تا بروی مشرف باشد [ طغرل ] و هر چه رود می بازنماید تا ثمرت این خدمت بیابد بپایگاهی بزرگ که یابد. (تاریخ بیهقی). و چون از لذات دنیا... آرام نمی باشد هر آینه تلخی اندک که شیرینی بسیار ثمرت دهد به از شیرینی اندک کزو تلخی بسیار زاید. (کلیله و دمنه). از ثمرت رای در وقت آفت تمتعی زیادت نتوان یافت. (کلیله و دمنه). ثمرت آن تجربت آن بود که هر روز گرسنه میماند. (کلیله و دمنه). و الحق اگر در آن سعی پیوسته آید و مؤنتی تحمل رود ضایع و بی ثمرت نماند. (کلیله و دمنه). || درخت. || اثر دوستی. || اثر چیزی. || پوست سر. || کنارهٔ زبان. || گره تازیانه. || نسل. || فرزند. || پیمان بی آمیغ.[ ثَ مِ رَ ] (ع اِ) گویند، ما نفسی لک بثمرة؛ یعنی نیست ترا در دل من حلاوتی.
کلمات همقافیه با «ثمرة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رة» برای سرودن شعر