معنی ثقب
6 بازدید
[ ثَ ] (ع مص) سوراخ کردن. || بلند پریدن. || ثقب کوکب؛ روشن شدن ستاره. || ثقب رائحه؛ دمیدن بوی. || ثقب ناقه؛ بسیار شیر شدن ناقة. || ثقب رأی؛ نافذ گردیدن رأی.[ ثُ قَ / ثُ ] (ع اِ) جِ ثُقبة. || روزن خانه. سوراخ. ج، ثقوب و اَثقب : چرخ چون گوز شکسته است از آن روز که ماه چهره چون چهرهٔ بادام جبین پر ثقب است. انوری.[ ثُ قُ ] (ع اِ) جِ ثُقبة و ثقوب و ثقاب.[ ثَ ] (اِخ) ابن فروهٔ ساعدی. صحابی انصاری است. بعضی نام او را ثقیب گفته اند بر وزن زُبیر. وی در غزوهٔ احد شهادت یافت و او واقف به انساب انصار بود. رجوع به ثقف... شود.[ ثَ ] (اِخ) دهی است به یمامه.
کلمات همقافیه با «ثقب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قب» برای سرودن شعر