معنی ثرید
5 بازدید
[ ثَ ] (معرب، اِ) معرب ترید. (بحر الجواهر). تریت. تلیت. (عامیانه). ابورزین. اشکنه. نان شکسته در کاسه. یخنی. اُثردان. مثرود. ثریده. ثُردَه. و آن غالباً از گوشت باشد. || نوعی از طعام که پاره های نان را در شوربای گوشت تر کنند. (از بحر الجواهر و لطائف) (غیاث اللغة): رسول گفت چون بمدینه آمدم عمر را دیدم که در مسجد نشسته بود و طعام همی داد و عمر هر روز شتری بکشتی بآب و نمک بپختی و درویشان و غریبان را بدادی و کاسه های ثرید بر خوان نهادی و آن طعام بدادی پس بخانه شدی و طعام خوردی. (ترجمهٔ طبری بلعمی). چو بنهاد آن تل سوسن به پیش من چنان بودم که پیش گرسنه بنهی ثرید چرب بهنانه. حکاک. نه قدید و نه ثرید و نه عدس آنچه خوردی آن بگو تنها و بس.مولوی. او پس از تو زاد و از تو بگذرید تو چنان خشکی ز سودای ثرید.مولوی. || کفی که بالای خمر پدید آید. ج، ثرائد.[ ثَ ] (اِخ) قلعه ای است در یمن از بنی حاتم بن سعد. گویند به میان آن چشمه ای است که بشدت فوران کند. (مراصد الاطلاع).
کلمات همقافیه با «ثرید»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ید» برای سرودن شعر