معنی ثبت
5 بازدید
[ ثَ ] (ع مص، ص، اِ) قرار دادن. برجای بودن. ثبوت. استواری. پایداری. || حجت. دلیل. برهان. بینة. سلطان. || نوشتن. || مهر توقیع. || مرد معتمد. || مرد دلاور و قائم بر جای و ثابت رای. || مرد ثابت دل. || مرد ثابت زبان وقت خصومت و جز آن. || و ثبت اگرچه مصدر است گاهی بمعنی مفعول هم میباشد، چنانکه ثبت بمعنی قرار داده شده و نوشته شده و مرقوم می آید. (غیاث). || نوشته : و آن شعرها که خواندند همه در دواوین ثبت است. (تاریخ بیهقی ص ۲۷۶). || استوار. ایستاده برجای مانده. - ثبت آمدن؛ نوشته شدن : ظلم کم کن بر تن خود تا که ثبت از دست دین آید اندر نامهٔ عمرت و هم لایظلمون.سنائی. - ثبت برداشتن؛ صورت برداشتن ، سیاهه برداشتن. - ثبت کردن؛ اثبات. نوشتن : نامها اینجا ثبت کنم تا بر آن واقف شده آید. (تاریخ بیهقی). عتبی میگوید و آن رساله را به اشارت سلطان در ضمن شرح حال امیر نصر ثبت کردم. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ۴۴۲). رجوع به تقیید کردن و تعداد کردن شود.[ ثَ بَ ] (ع اِ) ثبات و قیام. له ثَبَتٌ عندالحملة. || دلیل. حجت: لا اَحکمُ بهذا الاّ به ثَبَت. || مرد ثقه: فلان ثبت من الأثبات و آن مجاز است چنانکه گویند: فلان حجة آنگاه که او در روایت ثقه باشد. (اقرب الموارد). و در اصطلاح درایة، یقال: و أعلی مراتب التعدیل ثقة. و قد یؤکد بالتکریر و اضافة ثبت و ورع و شبههما ممّا یدلّ علی علوّ شأنه. ثمّ عدل، ضابط، او ثبت او حافظ او متقن او حجة. (درایة تألیف حسین بن عبدالصمد الحارثی الهمدانی ص ۱۸۸). ج، اثبات. رجوع به متقن شود.[ ثَ بْ بِ ] (ع ص) در اصطلاح درایه رجوع به متقن شود.
کلمات همقافیه با «ثبت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بت» برای سرودن شعر