معنی ثاقب
6 بازدید
[ قِ ] (ع ص) نعت فاعلی از ثقوب و ثقب. مضی ء. روشن. فروزان. || سوراخ کننده. || نافذ. || رخشان. تابان. تابنده. || افروخته. || روشن کننده. || باتلألؤ. درخشان. (غیاث، کشف و منتخب). || نام دردی است که صاحبش چنان پندارد که کسی در اندام او سوراخها میکند. (لطائف و کنز). || نیازک. || ستارهٔ روشن. - رأی ثاقب؛ رأی نافذ. رأی حاذق : و در معرفت کارها و شناخت مناظم آن رأی ثاقب و فکرت صایب روزی کرد. (کلیله و دمنه). چه به زمانی اندک بسیاری از ممالک عالم به رأی ثاقب و تدبیر صایب... (رشیدی). - شهاب ثاقب؛ شعلهٔ افروخته. افروزهٔ روشن : ز رقیب دیوسیرت بخدای خود پناهم مگر آن شهاب ثاقب مددی کند سها را. حافظ. - عقل ثاقب؛ عقل نافذ. - نجم ثاقب؛ ستارهٔ بلند و روشن از ستارگان یا اسم زحل است که کیوان باشد: کان رأی الامام القادر بالله نجماً ثاقباً (تاریخ بیهقی ص ۳۰۰). نجم ثاقب گشته حارس دیو ران که بهل دزدی ز احمد سِر ستان.مولوی. || اشتر بسیارشیر. ج، ثواقب.[ قِ ] (اِخ) نام شاعری از مردم بخارا و بیت ذیل از اوست: قدم ببحر خطرناک عشق ماندم و آخر کمر ز موج و کلاه از سر حباب گرفتم. (قاموس الاعلام).[ قِ ] (اِخ) شاعری از مردم هندوستان. وفات او بشهر بنارس در ۱۲۲۹ هـ . ق. و این دو بیت از اوست: از پشت فلک بر شده در زیر زمین باش با سیر و تماشای جهان خانه نشین باش بر مائدهٔ اهل دول دست مینداز از مکسب خود قانع یک نان جوین باش. (قاموس الاعلام).[ قِ ] (اِخ) (شیخ مصطفی) از مشایخ طریقهٔ مولویه و یکی از شعراست. او در کوتاهیه میزیست و اصل وی از ازمیر است و از برآوردگان مصطفی پاشا کوپریلی زاده است سپس به أدرنه شد و به طریقهٔ مولویه درآمد و بعد از آن به قونیه رفت و پس از دیری خدمت پیر بمشیخت خانقاه کوتاهیه منتصب گشت و در ۱۱۴۸ هـ . ق. وفات کرد. او را دیوانی مرتب است و نیز سفینه ای دارد در مناقب عرفای مولویة. (قاموس الاعلام).[ قِ ] (اِخ) شاعری از مردم انقره. او در اندرون همایون تربیت شده است و در ۱۲۵۸ هـ . ق. درگذشته است. وی را قولها و بعض اشعار است. (قاموس الاعلام).
کلمات همقافیه با «ثاقب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قب» برای سرودن شعر