معنی تیم
7 بازدید
(اِ) کاروانسرای بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۳۴۲). کاروانسرای بزرگ را گویند. چه تیمچه کاروانسرای کوچک است. (برهان). کاروان سرا. (فرهنگ جهانگیری) (فرهنگ رشیدی) (غیاث اللغات) (اوبهی). کاروانسرای بزرگ است و حجره و خانه را نیز گویند. (انجمن آرا) (آنندراج). کاروانسرای بزرگ و بازار. (ناظم الاطباء). خانه و کاروانسرا. (شرفنامهٔ منیری): چو پوست روبه بینی به تیم واتگران بدان که تهمت از دنبهٔ بسرکار است.رودکی. نهاده روی به حضرت چنانکه روبه پیر به تیم واتگران آید از در تیماس.ابوالعباس. پیش گرفته سبد باشتین هر یک همچون در تیم حکیم.منجیک. از شمار تو کس طرفه به مهر است هنوز وز شمار دگران چون در تیم است دودر. لبیبی. چو مه گذشت تو شادی ز بهر غلهٔ تیم ولیکن آنکه ترا غله او دهد به غمست. ناصرخسرو (دیوان ص ۸۸). چشم داری ماه را تا نو شود تا بیابی از سپنجی سیم تیم .ناصرخسرو. به سخاوت سمری، از بس که وقف رباط بر فسوسی بدهی غلهٔ گرمابه و تیم. ناصرخسرو (دیوان ص ۳۰۱). و کوی بکار و تیمچه های بازار و مدرسه فارجک و تیم کفشگران و... همه بسوخت. (تاریخ بخارا ص ۱۱۳). چون به گرگان رسید... یکی از خدم قابوس گفت که در فلان تیم جوانی آمده است عظیم... (چهارمقالهٔ عروضی). جامه شوئی نکرده مادر من نه پدر تیم را نگهبانی.سوزنی. مگر خواهد خرشاعر که از خرکرگان وی چو تیم خرفروشانی شود دیوان اشعارم. سوزنی. امیدهاست که از یال او ادیم برند هزار کفشگر اندر میان رستهٔ تیم.سوزنی. گه چو دمسنجک از شاخ به شاخ گاه چون شبپرک از تیم به تیم. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۹۰۳). ای کلام تو رشک در یتیم وی عطای تو دیه و خانه و تیم.عطار. سالی بگذشت کاندرین تیمارم تا دست تو گیرم و سوی تیم آرم.عطار. تو نترسی که باغ سازی و تیم خرج آن جمله از خراج یتیم.اوحدی. مست و بیخود درآمد از در تیم کرده بیجاده، جای در یتیم. خواجه عمید (از انجمن آرا). نه مشغول گردی زیاد به هر جا بنا کردی ایتام تیم. ؟ (از شرفنامهٔ منیری). || کنایه از دنیا. (غیاث اللغات) || گرم و پرواس بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۳۵۱) (از اوبهی). غم و اندوه و رنج. (از ناظم الاطباء). تعهد. غمخواری. (فرهنگ فارسی معین): من ز تیم تو به تیمار گرفتار شدم تو به تیمار مهل باز به تیم آر مرا. ؟ (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۳۵۱). جانم ار در تیم تیمار فراقش نیستی آخر از جان یتیمانش غمی بزدودمی. خاقانی.[ تَ ] (ع مص) بندهٔ خود کردن و رام و منقاد گردانیدن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بنده گردانیدن به عشق. (زوزنی). به بندگی گرفتن دوستی. (تاج المصادر بیهقی).[ تَ ] (ع اِ) بنده و از آن است تیم اللََّه بن ثعلبةبن عکابة و تیم اللََّه بن قاسط در نمر، و در قریش. تیم بن مرة قوم ابی بکر (رض) و تیم بن غالبین فهر و تیم بن قیس بن ثعلبةبن عکابة و در بکر تیم بن شیبان بن ثعلة و در ضبة تیم اللات و تیم بن ضبة و در خزرج تیم اللات که پدران قبیله اند. (منتهی الارب). بنده و تیم اللََّه بندهٔ خدا و پدر چند قبیله. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بنده و تیم اللََّه و تیم اللات و تیم قریش، هر سه نام قبیله ای است. (آنندراج).[ تَ یَ ] (اِخ) بطنی است از غافق و از آن قبیله است: القاضی محمد التیمی که از انس روایت دارد. (از منتهی الارب). بطنی است از عرب. (ناظم الاطباء). || کوهی است شرق مدینه. (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «تیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر