معنی تیس
5 بازدید
(اِ) گونه ای از غبیرا. غبیراء بری. گونه ای از پستنک که درختچه ای است قلیل الوجود در جنگلهای شمالی ایران در ارتفاعات بسیار مثلاً در کلاردشت و نور و پل زنگوله و کجور، میان ارتفاعات ۱۷۰۰ تا ۲۶۰۰ گزی. و نام تیس را در نور به این گیاه دهند. (از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا). رجوع به جنگل شناسی ج ۲ ص ۱۱۹، ۱۲۲، ۱۲۵، ۲۳۳ و دیو آلبالو شود.[ تَ ] (ع اِ) تکه و نر از آهو یا آنکه بر آن یکسال گذشته باشد. ج، تیوس. اتیاس. تیسة. متیوسا. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). نر از آهو و بز و وعول. ج، تیوس و اتیاس و تیسة و اسم الجمع متیوسا. (از اقرب الموارد). به معنی بز نر که در گله فحل باشد. به فارسی آن را نهاز نامند و به هندی بوک گویند... (آنندراج) (از غیاث اللغات). بز نری که بزهای ماده را آبستن سازد. بز یکساله و چون خردتر از یکساله بود جدی نام دهند. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): به ریش تیس و به بینی پیل و غبغب گاو به خرس رقص کن و بوزنینه لعاب.خاقانی. و چون بجذع رسد نر (گوسفند) را تیس گویند. (تاریخ قم ص ۱۷۸). || (اِخ) نام دیگر برج جدی که به فارسی آن را بزیچهٔ فلک گویند. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).[ تَ یَ ] (ع اِمص) اسم مصدر است از تیساء. (از منتهی الارب). مانستن هر دو شاخ حیوانی به شاخهای بز کوهی. (ناظم الاطباء). رجوع به تیساء شود.(اِخ) بندری نزدیک چاه بهار به خلیج فارس. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «تیس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یس» برای سرودن شعر