معنی تیره شدن
6 بازدید
[ رَ / رِ شُ دَ ] (مص مرکب) تاریک شدن. (ناظم الاطباء). سیاه و ظلمانی شدن. فرارسیدن شب : بباید که تا سوی ایران شویم بنزدیک شاه دلیران شویم همی رفت باید چو تیره شود سر دشمن از خواب خیره شود.فردوسی. - تیره شدن بخت؛ سیاه بخت شدن. بدبخت شدن. پریشان حال و سیاه روزگار شدن : چو بخت عرب بر عجم چیره شد همی بخت ساسانیان تیره شد.فردوسی. - تیره شدن جهان؛ تاریک شدن روزگار: زواره چو دید آنچنان خیره شد جهان پیش چشم اندرش تیره شد.فردوسی. چو برخواند نامه سرش خیره شد جهان پیش چشم اندرش تیره شد.فردوسی. - تیره شدن جهان بین؛ تیره شدن چشم : زمین بستر و خاک بالین اوی شده تیره روشن جهان بین اوی.فردوسی. - تیره شدن چشم؛ تیره شدن جهان بین. کور شدن چشم. نابینا شدن. تیره شدن دیده : اگر چشم شد تیره دل، روشن است روان را ز دانش همان جوشن است. فردوسی. سپهر اندر آن رزمگه خیره شد ز گرد سپه چشمها تیره شد.فردوسی. - تیره شدن خورشید و ماه؛ سیاه و تاریک شدن روزگار. تیرگی یافتن جهان. تیره شدن و تاریک شدن جهان : نیاید بدرگاه تو بی سپاه شود بر تو بر تیره خورشید و ماه.فردوسی. - تیره شدن درون؛ بد و تیره باطن شدن. آلوده شدن : ای که درونت به گنه تیره شد ترسمت آیینه نگیرد صقال.سعدی. - تیره شدن دیدار؛ تیره شدن چشم : وگر برزند کف به رخسار تو شود تیره زآن زخم دیدار تو.فردوسی. - تیره شدن دیده؛ تیره شدن چشم : دیدهٔ نرگس چو شود تیره، ابر لؤلؤ شهوار کشد توتیاش.ناصرخسرو. - || سیاه شدن چشم از فراوانی : سپاه انجمن شد هزاران هزار کز آن تیره شد دیدهٔ شهریار.فردوسی. - تیره شدن رخ؛ تیره شدن صورت. سیه روی شدن. شرمنده و سرافکنده شدن : روانشان شد از ابن یامین خجل رخ سرخشان تیره شد همچو گل. شمسی (یوسف و زلیخا). - تیره شدن روز؛ فرارسیدن تاریکی، شب تاریک شدن : نشستند هر دو بر آن بارگی چو شد روز تیره به یکبارگی.فردوسی. - || آشفته شدن روزگار؛ پریشان گردیدن اوضاع و احوال. تیره و تار شدن روزگار: چو ارجاسب دید آن چنان خیره شد که روز سپیدش همی تیره شد.فردوسی. چو روز مرد شود تیره و بگردد بخت همو بدآمد خود بیند، از بدآمد کار. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۷۸). تیره شد روز من چرا نکنم دیده روشن به روزگار تو من.عطار. - تیره شدن روزگار؛ تیره شدن روز. پریشان گردیدن اوضاع و احوال : چو تیره شود مرد را روزگار همه آن کند کش نیاید بکار. (از ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۱۵۳). - || سپری شدن عمر؛ مردن. بسر آمدن روزگار: چو ماهوی را تیره شد روزگار بمرو اندر آمد ز هر سو سوار بتوفید شهر و برآمد خروش شد آن مرز یکسر پر از جنگ و جوش. فردوسی. - تیره شدن شب؛ تاریک و تار شدن شب. ظلمانی و سیاه شدن شب : چو شب تیره شد روشنائی بکشت لب شوی بگرفت ناگه به مشت.فردوسی. پراکنده گشتند و شب تیره شد سر می گساران ز می خیره شد.فردوسی. چو شب تیره شد کردیه برنشست چو گردی سرافراز گرزی بدست.فردوسی. افزون گرفت روز چو دین و شب ناقص چو کفر و تیره چو سودا شد. ناصرخسرو. چو شب دین سیه و تیره شود فاطمیان صبح مشهور و مه و زهره ستارهٔ سحرند. ناصرخسرو. - تیره شدن صورت : تیره شود صورت پر نور او کند شود کار روان و رواش.ناصرخسرو. - تیره شدن ضمیر؛ سیه شدن درون : آن کردی از فساد که گر یادت آید آن رویت سیاه گردد و تیره شود ضمیر. ناصرخسرو. || مکدر شدن. (ناظم الاطباء). کنایه از ناخوش و درهم شدن. (آنندراج). غمگین و دلتنگ و خشمگین شدن : غمی شد دلم زآنکه شاه جهان چنین تیره شد با تو اندر نهان.فردوسی. این حدیث به نشابور فاش شد و خبر به امیرمحمود رسید تیره شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۶۵). هارون الرشید از این جواب سخت تیره شد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۴۲۵). پس از نمودن قدرت سروری و شادی بدان بسیاری تیره شد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۵۱۶). حجام تیره شد. (کلیله و دمنه). - تیره شدن از چیزی یا جائی؛ ملول و ناخوش شدن از آن : مرغ دلم طائریست قدسی عرش آشیان از قفس تن ملول تیره شده از جهان. حافظ (از آنندراج). - تیره شدن جائی؛ غم و اندوه فراگرفتن مردم آنجا را: دل لشکر شاه توران سپاه شکسته شد و تیره شد رزمگاه.فردوسی. - تیره شدن دل؛ غمگین و خشمناک شدن دل. افسرده و درهم شدن دل : بدانست بهرام کو خیره شد ز دیدار چشم و دلش تیره شد.فردوسی. چو بشنید شاه این سخن خیره شد سیه شد رخش چون دلش تیره شد. فردوسی. اگر تیره تان شد دل از کار من بپیچید سرتان ز گفتار من.فردوسی. || ناصاف شدن. (ناظم الاطباء). - تیره شدن آب؛ گل آلود شدن آب. آلوده شدن آب. ناصاف و بی طراوت شدن آب : باغ پرگل شد و صحرا همه پرسوسن آبها تیره و می تلخ و خوش و روشن. فرخی. تیره شد آب و گشت هوا روشن شد گنگ زاغ و بلبل گویا شد.ناصرخسرو. - || بهم خوردن روابط؛ مورد خشم واقع شدن : گر این نشنوی آب من نزد شاه شود تیره و دور مانم ز گاه.فردوسی. کجا شد که قیصر چنین خیره شد ز بخت آب ایرانیان تیره شد.فردوسی. ز کین پدر گر دلت خیره شد چنین پیش تو آب من تیره شد.فردوسی. طاهر از چشم امیر بیفتاد و آبش تیره شد، چنانکه نیز هیچ شغل نکرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۴۹). - || بی ارزش و بی آبرو شدن : تیره شد آب اختران ز آتش روز و می کند بر درجات خط جام آب چو آتش اختری. خاقانی. - تیره شدن می؛ دُردآلود شدن شراب. کدر شدن می. - || به مجاز تیره شدن روابط. تیره شدن آب : تا بود ز روی مهر لاف من و تو جز خواب ندید کس مصاف من و تو چون تیره شد اکنون می صاف من و تو مادر نه بهم برید ناف من و تو.ازرقی. || بی طراوت شدن. (ناظم الاطباء). - تیره شدن باغ؛ خشک و پژمرده شدن باغ. خزان زده شدن باغ : مرا رفیقی امروز گفت خانه بساز که باغ تیره شد و زردروی و بی دیدار. فرخی. - تیره شدن برگ؛ پژمرده شدن. خشک شدن و افسرده شدن آن : ورا آن سخن بدتر آمد ز مرگ بپژمرد و تیره شد آن تازه برگ.فردوسی. || بی رونق شدن. (ناظم الاطباء): تا پدید آمدت امسال خط غالیه بوی غالیه تیره شد و زاهری و عنبرخوار.عماره. - تیره شدن کار؛ خراب و فاسد شدن کار. بی رونق شدن کار. بهم خورده شدن کار: بتا تا جدا گشتم از روی تو کراشیده و تیره شد کار من. آغاجی (از فرهنگ اسدی نخجوانی). تیره شد کار من از غم هان و هان دریاب کار تا چراغ عمر قدری روشنائی میدهد. خاقانی. رجوع به تیره و دیگر ترکیبهای آن شود.
کلمات همقافیه با «تیره شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر