معنی توقیع

معنی توقیع

5 بازدید
[ تَ ] (ع مص) نشان کردن بر نامه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). نشان کردن پادشاه بر نامه و منشور. (غیاث اللغات) (آنندراج). رسم کردن طغرای سلطان بر عهد که به فرمان، معروف است. (از اقرب الموارد). نامه را نشان کردن. (دهار). نشان گذاشتن. نشان کردن. (فرهنگ فارسی معین). نشان کردن پادشاه بر فرمان و منشور و نامه. (ناظم الاطباء). || امضاء کردن نامه و فرمان. (فرهنگ فارسی معین). || گمان بردن در چیزی. یقال: وقع؛ ای الق ظنک علی شی ء. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || نزدیک انداختن تیر را، گویا می خواهی که بر چیزی اندازی. || روی آوردن صیقل بر تیز کردن شمشیر به میقعة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). شمشیر و پیکان و آنچه بدان ماند تیز کردن. (تاج المصادر بیهقی) (از زوزنی). || وادیج انگور ساختن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || ستور را پشت ریش کردن. (تاج المصادر بیهقی). پشت ریش کردن ستور را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || پاره پاره روئیدن گیاه زمین از باران متفرق و پریشان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || تیز و تنگ گردانیدن سنگ سم را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). پاره پاره کردن سنگ سم را. || فروخفتن شتر. و گویند آرام گرفتن آن به زمین بعد سیرآب شدن. || به اجمال آوردن کاتب مقاصد حاجت را در میان سطرهای نامه و حذف کردن زیادتی های آن. || الحاق چیزی در نامه بعد از فراغ از آن. یقال: السرور توقیع جائز. (از اقرب الموارد). نوشتن عبارتی در ذیل مراسله و کتاب. (فرهنگ فارسی معین). || (اِ) نوعی از رفتار اسب شبیه تلقیف و آن بلند کردن اسب دو دست را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || نشان. (منتهی الارب). نشان و علامت. (ناظم الاطباء). نشان پادشاه. (تفلیسی از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). نشان حاکم باشد. (نفائس الفنون). طغرای سلطان. ج، تواقیع. (از اقرب الموارد). امضاء. (فرهنگ فارسی معین): ... و مواضعه نویسم تا فردا بر رأی عالی... عرضه کنند و آن را جوابها باشد به خط خداوند سلطان و به توقیع مؤکد گردد. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۱۵۲). و بونصر مشکان منشورش بنویسد و به توقیع آراسته گردد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۶۹). توقیع باد نامت بر نامهٔ ظفر تاریخ باد کارت بر روزگار تیغ.مسعودسعد. از کفش بر مثالهای نفاذ عز توقیع و حسن عنوان باد.مسعودسعد. هر که از درگاه عزت یافت توقیع قبول پیش درگاهش کمر بندد به خدمت روزگار. سنائی. آن مدت شاهوار در آن بقعه در ظل ظلیل رفاهیت غنودم و بر آن رقعه چون فرزین در ساحت امن و راحت خرامیدم تا مثالی موشح به توقیع عالی به استدعای من برسید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۲). ز چین تا روم در توقیع نامت قدرخان بنده و قیصر غلامت.نظامی. مثالم داد کاین توقیع شاهست همت شحنه همت تعویذ راهست.نظامی. به مملوکی خطی دادم مسلسل به توقیع قزلشاهی مسجل.نظامی. گر آن است، منشور احسان اوست ور این است، توقیع فرمان اوست. سعدی (بوستان). || ... به معنی دستخط و نشانی پادشاه و فرمان پادشاه که به قهر باشد به خلاف منشور. (غیاث اللغات) (آنندراج). صحه نوشتن بر نامه و فرمان و منشور و دستخط پادشاه و نشانی پادشاه و فرمان پادشاهی که به قهر باشد به خلاف منشور. (از ناظم الاطباء). دستخط. ج، توقیعات. تواقیع. (فرهنگ فارسی معین). دستینه. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی از یادداشت بخط مرحوم دهخدا) (صحاح الفرس ایضاً). || آنچه سلطان و رئیس بر سر نامه یا پشت آن در جواب نویسنده نویسند یا امر دهند. (یادداشت ایضاً). جواب حکمت آمیز حاکم یا پادشاه بر پرسش یا جواب دادخواهی کسی که آن را نویسد و به صاحب التوقیع دهد و از این جمله است توقیعات انوشیروان : به پاسخ چنین بود توقیع شاه که آن کس که خستو بود بر گناه چو بیمار زار است و ما چون پزشک ز دارو گریزان و ریزان، سرشک... . فردوسی. به توقیع پاسخ چنین داد باز که هستیم از لشکری بی نیاز.فردوسی. به توقیع گفت آنچه هستند خرد ز دست اسیران نباید شمرد.فردوسی. چو آن نامه نزدیک قیصر رسید نگه کرد و توقیع پرویز دید.فردوسی. توقیع او به نزد دبیران روزگار چیزی بود به غایت ز آن سوی جادوی. فرخی. بر درگه خلیفه دبیران همی کنند توقیع نامه های تو بر دیده ها نگار.فرخی. و ایمن چون توان بود بر منوچهر، که چون این عهد به نزدیک وی رسد و به توقیع خداوند آراسته گشته، تقربی کند و به نزدیک سلطان محمود فرستد و از آن بلائی خیزد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۳۱). رجوع به شاهنامهٔ فردوسی چ بروخیم ج ۸ صص ۲۵۱۷-۲۵۲۶ و توقیعات (اِخ) شود. || فرمان شاه. طغرای شاهی. (فرهنگ فارسی معین): شاهی که در دو عالم طغرای مملکت را هست از خط یداللََّه توقیع لایزالش. خاقانی. خلق باری کیست کآمرزد گناه بندگان بنده را توقیع آمرزش ز یزدان آمده. خاقانی. نسخهٔ رویش چو توقیع وزیر تا ابد تعویذ احرار آمده ست.خاقانی. زآنکه لولاکست بر توقیع او جمله در انعام و در توزیع او.مولوی. || نشان گذاری. (فرهنگ فارسی معین). || قسمی از خطوط نوشتنی عرب که آن را طغرا و خط طغرا نیز گویند. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). یکی از هفت قلم قدیم. نوعی رسم الخط. (یادداشت ایضاً). || نامه ای که از ناحیهٔ مقدسهٔ صاحب الزمان صادر شود و بوسیلهٔ یکی از نواب اربعه ابلاغ گردد. رجوع به الذریعة ج ۸ ص ۲۳۷ و خاندان نوبختی اقبال و توقیعات و دیگر ترکیبهای این کلمه شود.

کلمات هم‌قافیه با «توقیع»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یع» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید