معنی توقف نمودن
5 بازدید
[ تَ وَقْ قُ نُ / نِ / نَ دَ ] (مص مرکب) توقف کردن. (ناظم الاطباء). تلعلم. تکثم. تعریج. (از منتهی الارب): خبر رسید که مردم اصطخر عهد بشکستند و عامل او را بکشتند و چندان توقف نمود که جور را بستد، در سال سی ام از هجرت. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۱۶). ساعتی توقف نمودند. (کلیله و دمنه). رجوع به توقف و توقف کردن شود.
کلمات همقافیه با «توقف نمودن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر