معنی توق
6 بازدید
(ترکی، اِ) توغ. (آنندراج): خلفا لشکر از جهان رانده علم و توقشان به جا مانده. سلیم (از آنندراج). ماهیچهٔ توق گیتی فروز بعد از آنکه پانزده روز افق دهلی را منزل اقامت ساخت عازم دیگر مواضع آن ولایت شد. (حبیب السیر ج ۳ ص ۱۵۵). رجوع به توغ شود.[ تَ ] (ع مص) آرزو خاستن. (تاج المصادر بیهقی ص ۸۳). آرزومندی و غلبهٔ شهوت. (غیاث اللغات): تاق الیه توقاً و تؤقاً (تُؤوقاً) و تیاقةً و توقاناً؛ آرزومند کسی شدن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). تائق و تواق نعت است از آن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || خارج شدن تیر قمار وقت برگردانیدن: تاق القدح فی المسیر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). || آهنگ چیزی کردن: تاق الی الشی ء؛ آهنگ کردنِ آن چیز کرد. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). || از جای رفتن و ترسیدن و سبک شدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). شتافتن و سبک شدن. (از اقرب الموارد). || برآمدن اشک از آب راهه های سر در چشم: تاقت الدموع. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || سخت کشیدن، کمان را: تاق القوس. || قریب به مرگ رسیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد).(ع اِ) کجی عصا. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). کجی عصا و مانند آن. (از ذیل اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «توق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر