معنی توفیق

معنی توفیق

5 بازدید
[ تَ ] (ع مص) (از: وف ق) سازوار گردانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). سازگار گردانیدن. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی). موافق گردانیدن اسباب. (آنندراج). ... موافق گردانیدن کاری. (از اقرب الموارد). موافق گردانیدن اسباب. (آنندراج). ... موافق گردانیدن خدا اسباب را موافق خواهش بنده تا آن خواهش او سرانجام یابد. و استعمال لفظ توفیق در بهم رسیدن امور خیر باشد نه امورات شر. (غیاث اللغات). قرار دادن اسباب را موافق مطلوب یا آسان گردانیدن راه خیر و مسدود ساختن راه شر و خذلان عکس آن است. (از اقرب الموارد). راست و درست کردن: وفق اللََّه توفیقاً؛ راست و درست کرد آن را خدای. و باللََّه التوفیق؛ یعنی راست و درست گرداند خداوند عالم اسباب را مطابق خواهش بنده و آماده سازد آن را. (ناظم الاطباء). قرار دادن خدا کارهای بندگان را موافق آنچه دوست دارد و بدان خشنود است. (از تعریفات جرجانی). رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود: ... {/Bثُمَّ جََاؤُکَ یَحْلِفُونَ بِاللََّهِ إِنْ أَرَدْنََا إِلاََّ إِحْسََاناً وَ تَوْفِیقاً.۸-۱۷۴:۶۲/} (قرآن ۴ / ۶۲). ... {/Bمَا اِسْتَطَعْتُ وَ مََا تَوْفِیقِی إِلاََّ بِاللََّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ ۳۰-۴۱۱۱:۸۸/} . (قرآن ۱۱ / ۸۸). || عنایت و لطف الهی و راهنمائی الهی. (ناظم الاطباء): ربودم به توفیق جان آفرین به زودی برش نزد شاه گزین.فردوسی. خرد را اتفاق آن است با توفیق یزدانی که فرمان میدهد او را برین بر هفت کشورها. منوچهری. این نکرد الا بتوفیق ازل این اعتقاد وآن نکرد الا به تأیید ابد آن اختیار. منوچهری. به برکت خداوند نیکوئی توفیقش. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۲). اگر ثبات نکنند و بروند، بر اثر ایشان تا باورد و نسا برویم و این زمستان در این کار کنیم تا به توفیق ایزد عزّ و جل خراسان را پاک کرده آید. (تاریخ بیهقی، ایضاً ص ۵۹۴). در طاعت تو جان و تنم یار خرد گشت توفیق تو بوده ست مرا یار و نگهدار. ناصرخسرو. بی یار نخوانمش در این مدحت زیرا که ز توفیق یار دارد.مسعودسعد. جهد بر تست و بر خدا توفیق زآنکه توفیق و جهد هست رفیق.سنائی. کسب از جایی که همت به توفیق آسمانی آراسته باشد آسان دست دهد. (کلیله و دمنه). لیکن در آن نگر که اگر توفیق باشد... آمرزش بر اطلاق مستحکم دست دهد. (کلیله و دمنه). و به مدد توفیق جمال حال ایشان بیاراست. (کلیله و دمنه). چون نظر از بینش توفیق ساخت عارف خود گشت و خدا را شناخت.نظامی. تو شوی از جملهٔ عالم عزیز جهد تو می باید و توفیق نیز.نظامی. جهد نظامی نفسی بود سرد گرمی توفیق بچیزیش کرد.نظامی. گر از حق نه توفیق خیری رسد کی از بنده خیری به غیری رسد. سعدی (بوستان). دزد بی توفیق، ابریق رفیق برداشت که به طهارت می روم... . (گلستان). || دست دادن کسی را به کاری. (منتهی الارب). || اصلاح کردن میان قوم. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || راست و استوار گردانیدن خدا کسی را. || نیکی افکندن خدای در دل کسی. || اصابت در حجت. (از اقرب الموارد). || سزاوار گردانیدن. (دهار) (آنندراج). || اتیتک لتوفیق الهلال؛ آمدم به تو هنگام برآمدن هلال. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || اتمام و انجام موافق میل. (ناظم الاطباء). دست دادن. کامرانی. کامروائی. کامیابی. کامکاری. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): یار بادت توفیق، روزبهی با تو رفیق دوستت باد شفیق، دشمنت غیشه و نال. رودکی. بشناس که توفیق تو این پنج حواسی هر پنج عطا ز ایزد، مر پیر و جوان را. ناصرخسرو. وین دل و عقل که پیکان ره توفیقند بر سر شه ره خذلان شدنم نگذارند.خاقانی. هر کبوتر کز حریم کعبهٔ جان آمده زیر پرّش نامهٔ توفیق پنهان دیده اند.خاقانی. دل مرا که ز توفیق بخت نومید است قبول همتش امیدوار می سازد.خاقانی. بخشایش الهی گمشده ای را در مناهی چراغ توفیق فرا راه داشت. (گلستان). معنی توفیق غیر از همت مردانه چیست انتظار خضر بردن ای دل فرزانه چیست؟ صائب. || لیاقت و شایستگی و قدرت و توانائی. قدرت دادن کسی را به کاری. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): گوی توفیق و سعادت در میان افکنده اند کس به میدان رو نمی آرد سواران را چه شد؟ حافظ. || چاره و علاج و سازداری. و همیشه لفظ توفیق را در بهم رسیدن اسباب امور خیر گویند نه امور شر. (ناظم الاطباء). سازواری. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): زنهار به توفیق بهانه نکنی زآنک معذور ندارند بدین خرد وکلان را. ناصرخسرو (چ مینوی و محقق ص ۵۴۳).
[ تَ ] (ع مص) (از: وف ق) سازوار گردانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). سازگار گردانیدن. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی). موافق گردانیدن اسباب. (آنندراج). ... موافق گردانیدن کاری. (از اقرب الموارد). موافق گردانیدن اسباب. (آنندراج). ... موافق گردانیدن خدا اسباب را موافق خواهش بنده تا آن خواهش او سرانجام یابد. و استعمال لفظ توفیق در بهم رسیدن امور خیر باشد نه امورات شر. (غیاث اللغات). قرار دادن اسباب را موافق مطلوب یا آسان گردانیدن راه خیر و مسدود ساختن راه شر و خذلان عکس آن است. (از اقرب الموارد). راست و درست کردن: وفق اللََّه توفیقاً؛ راست و درست کرد آن را خدای. و باللََّه التوفیق؛ یعنی راست و درست گرداند خداوند عالم اسباب را مطابق خواهش بنده و آماده سازد آن را. (ناظم الاطباء). قرار دادن خدا کارهای بندگان را موافق آنچه دوست دارد و بدان خشنود است. (از تعریفات جرجانی). رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود: ... {/Bثُمَّ جََاؤُکَ یَحْلِفُونَ بِاللََّهِ إِنْ أَرَدْنََا إِلاََّ إِحْسََاناً وَ تَوْفِیقاً.۸-۱۷۴:۶۲/} (قرآن ۴ / ۶۲). ... {/Bمَا اِسْتَطَعْتُ وَ مََا تَوْفِیقِی إِلاََّ بِاللََّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ ۳۰-۴۱۱۱:۸۸/} . (قرآن ۱۱ / ۸۸). || عنایت و لطف الهی و راهنمائی الهی. (ناظم الاطباء): ربودم به توفیق جان آفرین به زودی برش نزد شاه گزین.فردوسی. خرد را اتفاق آن است با توفیق یزدانی که فرمان میدهد او را برین بر هفت کشورها. منوچهری. این نکرد الا بتوفیق ازل این اعتقاد وآن نکرد الا به تأیید ابد آن اختیار. منوچهری. به برکت خداوند نیکوئی توفیقش. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۲). اگر ثبات نکنند و بروند، بر اثر ایشان تا باورد و نسا برویم و این زمستان در این کار کنیم تا به توفیق ایزد عزّ و جل خراسان را پاک کرده آید. (تاریخ بیهقی، ایضاً ص ۵۹۴). در طاعت تو جان و تنم یار خرد گشت توفیق تو بوده ست مرا یار و نگهدار. ناصرخسرو. بی یار نخوانمش در این مدحت زیرا که ز توفیق یار دارد.مسعودسعد. جهد بر تست و بر خدا توفیق زآنکه توفیق و جهد هست رفیق.سنائی. کسب از جایی که همت به توفیق آسمانی آراسته باشد آسان دست دهد. (کلیله و دمنه). لیکن در آن نگر که اگر توفیق باشد... آمرزش بر اطلاق مستحکم دست دهد. (کلیله و دمنه). و به مدد توفیق جمال حال ایشان بیاراست. (کلیله و دمنه). چون نظر از بینش توفیق ساخت عارف خود گشت و خدا را شناخت.نظامی. تو شوی از جملهٔ عالم عزیز جهد تو می باید و توفیق نیز.نظامی. جهد نظامی نفسی بود سرد گرمی توفیق بچیزیش کرد.نظامی. گر از حق نه توفیق خیری رسد کی از بنده خیری به غیری رسد. سعدی (بوستان). دزد بی توفیق، ابریق رفیق برداشت که به طهارت می روم... . (گلستان). || دست دادن کسی را به کاری. (منتهی الارب). || اصلاح کردن میان قوم. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || راست و استوار گردانیدن خدا کسی را. || نیکی افکندن خدای در دل کسی. || اصابت در حجت. (از اقرب الموارد). || سزاوار گردانیدن. (دهار) (آنندراج). || اتیتک لتوفیق الهلال؛ آمدم به تو هنگام برآمدن هلال. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || اتمام و انجام موافق میل. (ناظم الاطباء). دست دادن. کامرانی. کامروائی. کامیابی. کامکاری. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): یار بادت توفیق، روزبهی با تو رفیق دوستت باد شفیق، دشمنت غیشه و نال. رودکی. بشناس که توفیق تو این پنج حواسی هر پنج عطا ز ایزد، مر پیر و جوان را. ناصرخسرو. وین دل و عقل که پیکان ره توفیقند بر سر شه ره خذلان شدنم نگذارند.خاقانی. هر کبوتر کز حریم کعبهٔ جان آمده زیر پرّش نامهٔ توفیق پنهان دیده اند.خاقانی. دل مرا که ز توفیق بخت نومید است قبول همتش امیدوار می سازد.خاقانی. بخشایش الهی گمشده ای را در مناهی چراغ توفیق فرا راه داشت. (گلستان). معنی توفیق غیر از همت مردانه چیست انتظار خضر بردن ای دل فرزانه چیست؟ صائب. || لیاقت و شایستگی و قدرت و توانائی. قدرت دادن کسی را به کاری. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): گوی توفیق و سعادت در میان افکنده اند کس به میدان رو نمی آرد سواران را چه شد؟ حافظ. || چاره و علاج و سازداری. و همیشه لفظ توفیق را در بهم رسیدن اسباب امور خیر گویند نه امور شر. (ناظم الاطباء). سازواری. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): زنهار به توفیق بهانه نکنی زآنک معذور ندارند بدین خرد وکلان را. ناصرخسرو (چ مینوی و محقق ص ۵۴۳).
[ تَ ] (اِخ) محمد پسر اسماعیل پاشا (۱۸۵۲-۱۸۹۲ م.). وی در سال ۱۸۷۹ م. خدیو مصر بود. او مغلوب انگلیسها شد و آنان سلطنت سودان را به وی تفویض کردند. (از فرهنگ فارسی معین).
[ تَ ] (اِخ) محمدبن احمد استانبولی. شاگرد شیخ محمدمراد نقشبندی متوفی به سال ۱۲۷۴ هـ . ق. او راست: انس المعنوی فی شرح بعض المثنوی. تراجم رجال العلمیة. شرح عروض جامی. شرح قصائد جامی. شرح قواعد فارسی استاد خود. (از اسماء المؤلفین ج ۲ ستون ۳۷۶).

کلمات هم‌قافیه با «توفیق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید