معنی توضؤ
4 بازدید
[ تَ وَضْ ضُ ءْ ] (ع مص) (از: «وض ء» دست و روی شستن. (زوزنی) (دهار) (آنندراج). دست و پا شستن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). و فی الحدیث: توضأ و امما غیرت النار؛ ای نظفوا ایدیکم. (اقرب الموارد). || وضو کردن نماز را: توضأت للصلوة؛ وضو کردم نماز را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از آنندراج). توضیت للصلوة؛ ای توضأت للصلوة. (ناظم الاطباء). توضیت، بالیاء، لغت یالثغة است در توضوء. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). وضو گرفتن. دست نماز گرفتن. آبدست کردن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). توضی. (منتهی الارب). رجوع به توضی شود. || بالغ شدن غلام و جاریه: توضأ الغلام و الجاریة؛ بالغ شدند و رسیدند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رسیدن غلام و دختر به حد بلوغ. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «توضؤ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضؤ» برای سرودن شعر