معنی توسم
5 بازدید
[ تَ وَسْ سُ ] (ع مص) فراست بردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). دیدن چیزی و فراست بردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). دیدن چیزی را و نظر کردن و فراست بردن. (آنندراج) (از اقرب الموارد). || به علامت پی بردن به چیزی یقال: توسمت فیه الخیر؛ ای تبینت فیه اثره. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و منه قول عبداللََّه بن دواحة فی النبی صلی الله علیه و آله و سلم : انی توسمت فیک الخیرا عرفهُ واللََّه یعلم انی ثابت البصر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || علف وسمی جستن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و نیز جستن علفی که در باران نخستین روید. (آنندراج). || وسمه کردن. (دهار). وسمه برکردن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): فاذا امرت منه قلت توسم؛ یعنی موی را خضاب کن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به وسمه شود.
کلمات همقافیه با «توسم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سم» برای سرودن شعر