معنی توز

معنی توز

12 بازدید
(اِ) به معنی تاخت و تاراج است. (برهان). تاخت و تاراج و غارت و یغما و حمله و هجوم. (ناظم الاطباء). تاخت و تاز. (فرهنگ جهانگیری). || پوست درختی است که بر کمان و زین اسب و امثال اینها پیچند. (برهان) (از غیاث اللغات) (از انجمن آرا) (از آنندراج). پوست درخت که بسیار نازک و شبیه به کاغذ باشد. (ناظم الاطباء). پوست درخت توز که بر کمان پیچند و در هندوستان مرکزی، در قدیم کتابت نیز می کرده اند و حتی بر آن پوست ها کتاب می نوشته اند و نام چنین کتابها «پوتی» بوده است. پوست درخت خدنگ است. پیشینیان چون کاغذ امروزین بر آن می نوشته اند ...چنانکه کتب یافت شده در جی اصفهانک بر توز نوشته بود. پوست زردفام درخت حور رومی است که بر کمان و زین و امثال آن پیچند. (از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا). ابن الندیم نویسد: قال ابومعشر فی کتاب اختلاف الزیجات: ان ملوک الفرس بلغ من عنایتهم بصیانة العلوم... ان اختار و الها من المکاتب اصبرها علی الاحداث... لحاء شجر الخدنگ و الحاؤه یسمی التوز. (الفهرست ص ۳۳۴). پوست درخت خدنگ است و آن پوستی است که کمانها و سپرها را بدان می پوشیدند و آن پوست را توز می نامیدند. ابن الندیم در باب انواع کاغذ گوید: برای آنکه نوشته جاودان بماند در روی توز که کمانها را بدان پوشند چیزی می نوشتند. درخت خدنگ همان است که از آن تیر خدنگ و زین خدنگ را می گرفته اند پس پوست آن بجای کاغذ و نیز برای پوشیدن روی کمان و سپر و زین اسب بکار میرفته است و از الیاف آن پارچه ای می بافته اند که توزی خوانده می شده است و آن از لباسهای تابستانی بوده است مانند کتان. یاقوت حموی اشتباه می کند که اسم این پارچه را از اسم شهر توز (توژ، توچ) در خوزستان مشتق میداند... (حاشیهٔ برهان چ معین). و توز را که گفته شد پوست درختی است و بر کمان و گلوی تیر کشند، به رنگ زرد است و به قوت مانند ابریشم که به آسانی پاره نگردد. (انجمن آرا) (آنندراج). توز را به هندی بهوج پتر گویند. (غیاث اللغات) (آنندراج): دو ابرو بسان کمان طراز برو توز پوشیده از مشک ناز.فردوسی. روی چون توز کمان گردد مخالف را به غرب گر به شرق اندرکشد خسرو سوی مغرب کمان. فرخی. بدان، کآن کمان آهن است از درون دگر چوب و توز و پی است از برون. (گرشاسب نامه). ز زنجیر بر وی زهی ساختند ز گردش پی و توز پرداختند. (گرشاسب نامه). نپوشد جز بدو عالم، ز خز و توز پیراهن نگردد جز که از خورشید، برسوده گریبانش. ناصرخسرو. پیراهنم از خون آب دیده چون توز کمانست و من کمانم.مسعودسعد. بهرام کمان را با استخوان یار کرد و بر تیر چهارپر نهاد و کمان را توز پوشید. (نوروزنامهٔ منسوب به خیام). تا قامت چون تیر مرا بینی در خاک چفته شده و خشک چو بی توز کمانی. سنائی. چون کمان با پشت گوژ و زردرخساره چو توز تافته تن چون زه و چون تیر بگشاده دهان. عبدالواسع. توز کمان شد بشکل آینه گون برگ سبز تا سپر زرنگار حربه کشد از کمان. مجیر بیلقانی. از پی تیر بلور انداختن توز رنگین بر کمان کرد آفتاب.خاقانی. و هلال از میان سپر ناخج زرین برافراخت و به چوگان مزعفرگوی سیم اندود... و مهرهٔ سیماب گونش از کمان زر و توز بینداخت. (تاج المآثر). در کمان سپید توز نهاد بر سیاه اژدها کمین بگشاد.نظامی. حقه پشتی نعوذ باللََّه کوز چون کمانی که برکشند ز توز.نظامی. کمانی برآراست از پشت کوز پی و استخوان گشته همرنگ توز.نظامی. چون کمان در شست آورد و تنت چون توز کرد بس عجب باشد ترا در جعبه گر تیری درست. عطار. تیر بالاش چون کمان شد کوز بر کمان کهن برآمد توز.امیرخسرو. پر از کتب اوائل و متقدمان بر پوست توز به زبان و لغت پارسی. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۱۶). رجوع به دزی ج ۱ صص ۱۵۴-۱۵۵ شود.
(ع اِ) طبیعت و خلق. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). || چوب بازی کچه. || درختی است. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به توز شود.
(نف) جمع کننده و برآورنده و کشنده و حاصل کننده را نیز گویند. (برهان). کشنده و گذارنده. (فرهنگ رشیدی). جوینده و اندوزنده و دوشنده. (غیاث اللغات) (آنندراج). از توختن؛ یعنی اداکننده و عاریه گیرنده و اندوزنده و جمع کننده و برآورنده و یابنده و کشنده و خواهنده و گسترنده و نماینده و دوزنده و جوینده. (ناظم الاطباء): وزآن دورتر آرش رزم توز چو گوران شه آن گرد لشکرفروز.فردوسی. رجوع به توختن شود.
(اِخ) شهری است در سرحد پارس قریب به اهواز و معرب آن توج است. (فرهنگ جهانگیری) (از فرهنگ رشیدی). اما در قاموس، توج و توز هر دو به تشدید «واو» آورده و گفته: منه الثیاب التوزیة. (فرهنگ رشیدی). شهری باشد نزدیک به اهواز و آن شهر در عهد قبل آباد بوده و بعضی گویند شهری بوده است نزدیک به کوفه و اکنون خراب است. (برهان). شهری بوده در خوزستان و اهواز و بافته ای که در آنجا می بافند توزی گویند و منسوب به آنجا دارند. (انجمن آرا) (آنندراج). شهری است به فارس و آن را توج نیز گویند. و جامه های توزی و توزیه منسوب بدان است. (از تاج العروس) (از منتهی الارب). و از آن شهرند محمد لغوی بن عبداللََّه و ابوعلی محمدبن صلت و ابراهیم بن موسی و احمدبن علی که محدثانند. (منتهی الارب): چون سال بیست و سه اندر آمد از هجرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم ، عمر را به اول سال خبر آمد که شهرک، که ملک فارس است سپاه بسیار گرد کرده است به توج، و توج آن شهر است که وی را به پارسی توز خوانند و آن جامهای توزی از آنجا آورند، به کرانهٔ فارس است از سوی اهواز. (ترجمهٔ طبری بلعمی). شهری است از ناحیت پارس اندر میان دو رود نهاده و مردم بسیار و توانگر و همهٔ جامه های توزی از اینجا برند. (حدود العالم).

کلمات هم‌قافیه با «توز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وز» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید