معنی تود
7 بازدید
(اِ) توت باشد و آن میوه ایست معروف که خورند. (برهان) (آنندراج). توت. (فرهنگ جهانگیری) (فرهنگ رشیدی) (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). فرصاد. (یادداشت ایضاً): مباش مادح خویش و مگوی خیره مرا که من ترنج لطیف و خوشم تو بی مزه تود. ناصرخسرو. وعدهٔ این چرخ همه باد بود وعده رطب داد و فرستاد تود.ناصرخسرو. دو نوباوه دو تود و دو برگ تود ز حلوا و ابریشم آورده سود.نظامی. وقت تود و زردآلو بود و هوا قوی گرم بود. (انیس الطالبین بخاری). رجوع به توت شود. || درختی است. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). درخت تود: و به بردع، درختان تود سبیل است بسیار. (حدود العالم). از این زیب خسرو مرا سود نیست که بر پیش درگاه من تود نیست. فردوسی (چ بروخیم ج ۸ ص ۲۳۴۹). به قالینیوس اندرون خان من یکی تود بد پیش بالان من.فردوسی (ایضاً). برغم دشمن بدخواه پیش دشمن و دوست چو صبح خنده زنم خنده های خون آلود چو کرم پیله ز من اطلسی طمع دارند اگر دهند بعمریم نیم برگ از تود. جمال الدین عبدالرزاق. درخت تود از آن آمد لگدخوار که دارد بچهٔ خود را نگونسار.نظامی. پرشاخ و سپید گشته از رشک سر همچو سر درخت تودش.اثیر اومانی. رجوع به توت شود. || بمعنی توده و بالای هم ریخته باشد. (برهان) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). بمعنی توده نیز آمده. (فرهنگ جهانگیری) (فرهنگ رشیدی): آسمان نسبت به عرش آمد فرود ورنه بس عالی است پیش خاک تود. مولوی (از فرهنگ جهانگیری). || انبار و کوه. || افراز و قله. || کوهان شتر. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «تود»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ود» برای سرودن شعر