معنی توبه

معنی توبه

5 بازدید
[ بَ / بِ ] (اِ) قوس قزح را گویند و به این معنی بجای بای ابجد یای حطی هم آمده است. (برهان). قوس قزح و آژفنداک. (ناظم الاطباء). رجوع به تویه شود.
[ تَ / تُو بَ / بِ ] (ع مص) توبة. بازگشتن از گناه. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (دهار) (منتهی الارب). از گناه بازگشتن. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی) (غیاث اللغات) (آنندراج). و عوام بالضم گویند... و به لفظ کردن و گفتن و فرمودن و دادن و شکستن مستعمل. (غیاث اللغات)... بازماندن از کارهای بد، و ناقص و نادرست و شکسته و سنگین از صفات اوست و با لفظ گفتن و فرمودن و کردن و دادن و شکستن و گسستن مستعمل. (آنندراج). بتینا و بتینه و ابومان و ندامت و پشیمانی و بازگشت از گناه. (ناظم الاطباء). انابت. انابه. بازگشت. بازگشت از گناه بی رجوعی. تحوب. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). و آن بازگشت بدل است بسوی خدا به باز کردن عقدهٔ احرار و سپس قیام کردن بهمهٔ حقوق پروردگار. (از تعریفات جرجانی). در لغت بازگشتن از گناه است و همچنین است «توب»... و توبه در شرع بازگشتن از افعال مذموم است به افعال نیک. (از تعریفات جرجانی): رفیقا چند گوئی کو نشاطت بنگریزد کس از گرم آفروشه مرا امروز توبه سود دارد چنان چون دردمندان را شنوشه.رودکی. دلت همانا زنگار معصیت دارد به آب توبهٔ خالص بشویش از عصیان. خسروانی. به توبه دل راست روشن کنم بی آزاری خویش جوشن کنم.فردوسی. اگر بخردی سوی توبه گرای همیشه بود پاکدین پاکرای.فردوسی. جهان تازه شد چون قدح یافتی روان از در توبه برتافتی.فردوسی. اگر به این قسم که خوردم وفا نکنم، پس قبول نکند هرگز خدا از من توبه. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۱۹). امیر به جشن نوروز بنشست و داد این روز بداد و هدیه های ولایت داران به رسم آوردند و نشاط شراب رفت سخت به سزا، که از توبهٔ... تا این روز نخورده بود. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۵۴۴). پناه روانست دین از نهاد کلید بهشت و ترازوی داد در رستگاری ورا از خدای ره توبه و توشهٔ آن سرای.اسدی. گر رنجه ای از آفتاب عصیان از توبه برون شو به زیر طارم.ناصرخسرو. شاید که صورت گنهانت را اکنون به دست توبه بیارائی.ناصرخسرو. نه ز خداوند توبه جوئی و نه هیچ بخواهی ز مردمان بحلی.ناصرخسرو. عاشقی خواهی و پس توبه کنی توبه و عشق بهم ناید راست روزکی چند بود نوبت گل روزه و توبه همه روزه بجاست.سنائی. آبستنانه عدهٔ توبه مدار بیش کآسیب توبه قفل به دلها برافکند.خاقانی. ساقی می، توبه را برده پس کوه قاف بلکه ز کوه عدم زآنستر انداخته.خاقانی. ساقیا توبه را قلم درکش بر در میکده علم برکش.خاقانی. عشق با توبه آشنا نبود توبه در عاشقی روا نبود.نظامی. سر فروبرده ای بن گلخن فارغ از توبه ای و استغفار.عطار. گر آن ساقی که مستان راست، هشیاران بدیدندی ز توبه، توبه کردندی چو می بر دست خماران. سعدی. گر تو پریچهره نپوشی نقاب توبهٔ صوفی به زیان می بری.سعدی. رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون و تعریفات جرجانی شود. - توبهٔ آدم؛ توبهٔ حضرت آدم بعد از سرپیچی از فرمان خدا: گر زآدمی ای پور توبه باید کردن ز گناهانْت همچو آدم.ناصرخسرو. چرک نشاید ز ادیم... شست تا نکنی توبهٔ آدم درست.نظامی. - توبةالنصوح؛ توبهٔ نصوح. رجوع به همین کلمه شود. - توبهٔ اولیاء؛ کنایه از ترک ماسوااللََّه است. (انجمن آرا). - توبه پذیر؛ توّاب. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). آنکه دستور توبه فرما را پذیرد و از گناه بازگردد و توبه کند. - توبه پرست؛ خواهندهٔ توبه و توبه کننده : زآنکه آدم زآن عتاب از اشک رست اشک تر باشد دم توبه پرست.مولوی. - توبه خواستن؛ استتابه. (زوزنی از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). طلب توبه کردن. خواهان بازگشتن از گناه بودن. - توبهٔ راست؛ توبهٔ نصوح. (دهار). و رجوع به همین ترکیب و توبةالنصوح شود. - توبهٔ قحبه؛ کنایه از کار بی ثبات است. (انجمن آرا). توبه ای که بی تردید شکسته خواهد شد و ثباتی در آن نخواهد بود، چنانکه گفته اند: قحبه گر کند توبه، حرصش ندهد یاری. - توبه نامه؛ معروف. (آنندراج). نامه ای که در آن شرح توبه و ندامت کسی را نویسند. (ناظم الاطباء). نامه ایست که گناهکار بموجب آن تعهد کند، بازگشت از گناهان خود را. - توبهٔ نصوح. رجوع به همین کلمه شود. - امثال: توبهٔ قمارباز در بی پولی است، نظیر: بی بی از بی چادری خانه نشین است. یا آب ندارد وگرنه شناگر قابلی است. توبهٔ گرگ مرگ است، نظیر: خوی بد در طبیعتی که نشست نرود تا بوقت مرگ از دست.سعدی. || توفیق توبه دادن کسی را خدای. || آسان گردانیدن خدا دشواری کسی را. || باز مهربان شدن خدا بر کسی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). به همهٔ معانی رجوع به توب شود.

کلمات هم‌قافیه با «توبه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «به» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید