معنی توابل
4 بازدید
[ تَ بِ ] (ع اِ) جِ تابِل و تابَل و توبَل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مصالح طعام، مثل زیره و قرنفل و فلفل و غیره. (غیاث اللغات) (آنندراج). اشیاء خشکی است که در دیگ کنند جهت خوش طعمی غذا. (از بحر الجواهر). اسم اصطلاحی ادویهٔ یابسه است که در اطعمه کنند مثل گشنیز و زیره و امثال آن. (تحفهٔ حکیم مؤمن). چیزهایی است که برای خوش طعمی یا خوش بوئی در طعام کنند چون گشنیز و زیره و نعناع و شبت و امثال آن. آنچه از یابسات که بدان غذا را خوشبوی کنند. و از ابزار بدان جدا شود که توابل خشک و ابزار تر باشد. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): در طبیخ ایشان توابل گرم بیش باید کرد چون پلپل و خردل و زیره و کرویا و سیر. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی از یادداشت ایضاً)... و توابل گرم چون پلپل و زنجبیل و دارچین و بجای آب ماءالعسل... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). قدید به سبب توابل که بر وی کرده باشند گرمتر باشد [ از نمک سود ] ... و اگر نخست گوشت تازه را یک شب به سرکه اندر نهند پس دیگر روز توابل کنند بدان گرمی نباشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). دفع مضرت [ شراب سپید و تنک ] با سپیدباها و توابل و تباهه خشک (؟) کنند تا زیان ندارد. (نوروزنامهٔ منسوب به خیام). دفع مضرتش با گوشتابه و قلیه با توابل و افزار بسیار کنند. (نوروزنامه ایضاً). رجوع به تابل و توبل شود.
کلمات همقافیه با «توابل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بل» برای سرودن شعر