معنی تهور

معنی تهور

3 بازدید
[ تَ هَ وْ وُ ] (ع مص) فرودریدن بنا. تهیر. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). منهدم شدن و فروریختن بنا. (فرهنگ فارسی معین). || فرا گرفتن تب قوم را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || گذشتن شب یا بیشتر از آن. || گذشتن بیشتر زمستان. || شکستن سرما. || افتادن در چیزی به بی باکی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بی باکی کردن. بی پروائی کردن. (فرهنگ فارسی معین). || (اِمص) بی باکی. بی پروائی. گستاخی. ج، تهورات. (فرهنگ فارسی معین). مردانگی و به قول حکما افراط قوت غضبی و آن مذموم است. (آنندراج). طرف افراط شجاعت است و از جملهٔ اجناس رذائل و آن اقدام است بر آنچه پسندیده نباشد. (نفائس الفنون). آن هیئتی است حاصل از قوهٔ غضبیه و دست زدن به اعمالی است که نباید بدان اقدام کرد. (از تعریفات جرجانی) (از بحر الجواهر). دلیری. گستاخی. بی پروائی. جسارت. بی باکی. بادساری. شوخ روئی. شوخ چشمی. شوخی. شوخی اندر حرب. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). بی پروائی و گستاخی و بی باکی و تندی و زبردستی و رشادت و دلیری و جلادت. (ناظم الاطباء): چنان بسازد با حزم تو تهور تو چنانکه رامش را طبع مردم میخوار. ابوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی). و تا اینجاست، نشنوم که از وی تهوری و بی طاعتیی که اندک دل بدان مشغول باید داشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۲۲). در شب کس فرستاده بود نزدیک کدخدای علی تکین محمودبیک و پیغام داده و نموده و گفته که اصل تهوّر و تعدی از شما بود. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۳۵۴). در تهور کسی فلاح ندید روی آرامش و صلاح ندید متهور تباه دارد ملک وز تهور سیاه دارد ملک.سنائی. زن گفت ای ظالم متهور... بنگر تا فضل ایزد... بینی در مقابلهٔ جور و تهور خویش. (کلیله و دمنه). تهور و تجبر او (شیر) می شناختم. (کلیله و دمنه). و در تهور چون سیل که از نشیب و فراز پرهیزد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ۲۳). سواران را به گفتن او تهور زیاده شد. (گلستان). برانگیختم گرد هیجا چو دود چو دولت نباشد تهور چه سود. سعدی (بوستان). دلاور که باری تهور نمود بباید به مقدارش اندر فزود. سعدی (بوستان). رجوع به ترکیبهای این کلمه شود.

کلمات هم‌قافیه با «تهور»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ور» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید