معنی تهافت
6 بازدید
[ تَ فُ ] (ع مص) افتادن. || پیاپی بیفتادن. (زوزنی). پاره پاره افتادن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || بپای درافتادن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): بکتوزون چون اصرار او بر جهل و غوایت و تهافت او در مهاوی ضلالت بدید، ساز محاربت ترتیب داد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۱۹۷). || بر یکدیگر افتادن. (آنندراج). || پیاپی آمدن. || خود را بر چیزی افکندن. || کهنه گردیدن جامه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «تهافت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فت» برای سرودن شعر