معنی تن دردادن

معنی تن دردادن

6 بازدید
[ تَ دَ دَ ] (مص مرکب) کنایه از راضی شدن و قبول کردن باشد. (برهان) (از انجمن آرا) (از آنندراج) (از فرهنگ رشیدی) (از غیاث اللغات). راضی شدن. (از شرفنامهٔ منیری). حاضر شدن برای امری و قبول کردن کاری. (از فرهنگ فارسی معین). تن اندردادن : زآن روز که پیش آیدت آن روز پر از هول بنشین و تن اندرده و انگاره به پیش آر. ؟ (از فرهنگ اسدی نخجوانی از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). هر دو... خلوتی کردند با رضا علیه السلام و نامه عرض کردند... رضا علیه السلام را کراهیت آمد که دانست که آن کار پیش نرود اما هم تن درداد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۳۶). ماندن وی ازبهر آرایش روزگار ما بوده است. باید که در این کار تن دردهد که حشمت تو می باید. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۱۴۶). چون خداوند می فرماید و می گوید که سوگندان را کفارت کنم من نیز تن دردادم. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۱۴۷). بسیار سخن رفت در معنی وزارت و تن درنمی داد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۳۸۰). و هیچ روزگار ندیدند وی چنین تن در کار داد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۶۰۷). دل در غم درزی بچهٔ حورنژاد چون رشته به تاب محنتش تن درداد بسیار چو سوزن ارچه سرتیزی کرد هم بخیهٔ بی زریش بر روی افتاد.فرقدی. نخست با تو به دلبازی اندر آمده ام چو دل نمانَد، تن دردهم به جانبازی.سوزنی. پایهٔ قدر ترا از مه نشان می خواستم گفت او کی دردهد تن را بدین خلقان خیام ؟ انوری. هر لحظه کژی نهی دگرگون تن درندهد کس این دغا را. انوری (از شرفنامهٔ منیری). بیداد حریفان را تن درده و گر ندْهی زانصاف طلب کردن، آزار پدید آید.خاقانی. با بلاها بساز و تن درده کز سلامت نه رنگ ماند نه بوی.خاقانی. ملک را این تدبیر خطا افتاده است که به چنین حالی تن درداده است. (سندبادنامه ص ۲۲۲). دگر ره در صدف شد لؤلؤ تر به سنگ خویش تن درداد گوهر.نظامی. زین غم چو نمی توان بریدن تن دردادم به غم کشیدن.نظامی. شوریده دلی چنین هوایی تن درندهد به کدخدایی.نظامی. نشان خردمند کافی آنست که به چنین کارها تن درندهد. (گلستان). چو گاو ار همی بایدت فربهی چو خر تن به جور کسان دردهی. سعدی (گلستان). سعدی چو حریف ناگزیر است تن درده و چشم بر قضا کن.سعدی. ظاهر آنست که با سابقهٔ لطف ازل جهد سودی نکند تن به قضا دردادم.سعدی. سعدیا تن به نیستی درده چارهٔ سخت بازوان این است.سعدی. بر قامت بزرگی او اطلس فلک می زیبد از بزرگی او تن در آن دهد. سلمان ساوجی (از انجمن آرا). گر قرض تو حنظل، عوضش قند بده ور زآنکه بخارا، تو سمرقند بده تن درمده ار به قرض جانت بدهند ور جان بدل قرض ستانند بده. معین استرآبادی (از انجمن آرا). || دست دادن زن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). و بهر دو معنی رجوع به تن دادن شود. || منقاد شدن. (از شرفنامهٔ منیری).

کلمات هم‌قافیه با «تن دردادن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید