معنی تنگ شدن
5 بازدید
[ تَ شُ دَ ] (مص مرکب) کم وسعت شدن. (ناظم الاطباء). ضیق گشتن. مقابل فراخ شدن : ز بس کشته و خسته بر دشت جنگ شد آوردگه را همه جای تنگ.فردوسی. از ایشان بکشتند چندان سپاه کز آن تنگ شد جای آوردگاه.فردوسی. بیابان چنان شد ز هر دو سپاه که بر مور و بر پشه شد تنگ راه.فردوسی. رنگ را اندر کمرها تنگ شد جای گریغ ماغ را اندر شمرها سرد شد جای شنا. ؟ (از لغتنامهٔ اسدی از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). تظلم زنانند بر شاه روم که بر مصریان تنگ شد مرز و بوم.نظامی. از شوق اینکه روی تو گلرنگ می شود گل را قبای رنگ به بر تنگ می شود. عالی (از آنندراج). جسم زار ما ز بس بالید از غمهای او شد لباس زندگانی تنگ بر اندام ما. سلیم (ایضاً). || سخت و دشوار شدن. در مضیقه شدن. - تنگ شدن از چیزی؛ در مضیقهٔ آن افتادن : بباشیم تا دشمن از آب و نان شود تنگ و زنهار خواهد بجان.فردوسی. - تنگ شدن روزی؛ سخت شدن معاش و زندگی بر کسی : شنیدم که بر مرغ و مور و ددان شود تنگ روزی ز فعل بدان.(بوستان). - تنگ شدن زندگانی؛ سخت شدن آن : هر آنکس که پیش آید او را به جنگ شود در جهان زندگانیش تنگ.فردوسی. - تنگ شدن عالم؛ سخت و دشوار شدن جهان بر کسی : تنگ شد عالم بر او ازبهر گاو شورشور اندرفکند و گاوگاو.رودکی. - تنگ شدن عرصه؛ در سختی و فشار واقع شدن. ناتوان و درمانده شدن در اجرای امری. - تنگ شدن کار؛ سخت و دشوار شدن کارزار. صعب و مشکل شدن امری : زمانی همی گفت کاین روز جنگ بکار آیدم چون شود کار تنگ.فردوسی. چو شد زین نشان کار بر شاه تنگ پس پشت شمشیر و از پیش سنگ. فردوسی. به روز چهارم چو شد کار تنگ به پیش پدر شد دلاور پشنگ.فردوسی. عبداللََّه چون کارش سخت تنگ شد از جنگ بایستاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۷۶). - تنگ شدن معاش؛ تنگ شدن روزی. سخت شدن زندگی. کم شدن وسایل زندگی. - تنگ شدن نفس؛ به سختی برآمدن دم. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): تا نفس ایشان تنگ نشود و خفقان نباشد... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی از یادداشت ایضاً). || آشفته خاطر شدن. (ناظم الاطباء). ملول و غمزده شدن. غمگین شدن. اندوهناک شدن. و با دل ترکیب شود: رخ شاه ایران پرآژنگ شد وز آن کار دشمن دلش تنگ شد.فردوسی. دل شاه کاوس از آن تنگ شد که از بزم جایش سوی جنگ شد.فردوسی. و مدتی ببود آنجا و بازگشت که دلش تنگ شد و امروز اینجا به غزنین است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۴۹). رجوع به تنگدل و دلتنگ و تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود. || نایاب شدن. کم و دیریاب شدن. - تنگ شدن چیزی؛ کمیاب شدن آن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): و اندر سال ستة و اربعمائة (۴۰۶ هـ . ق.). غله تنگ شد. (تاریخ سیستان). - تنگ شدن خبر؛ دشواریاب شدن آن. (از آنندراج). - تنگ شدن دستگاه؛ بی چیز شدن. کم شدن مال و متاع : چه بینید گفت ای سران سپاه که ما را چنین تنگ شد دستگاه.فردوسی. گر به این دستور گردد دستگاه عیش تنگ صبح نتواند تبسم را مکرر ساختن. صائب (از آنندراج). - تنگ شدن قافیه؛ نایاب و کمیاب شدن آن : شاها چو دل دشمن تو قافیه شد تنگ با آنکه مکرر شد چون جود شهنشاه.فرخی. - تنگ شدن کَرَم؛ نایاب شدن جوانمردی. کم و دیریاب گردیدن کَرَم : به فرّ شه، که روزی ریز شاخست کرم گر تنگ شد روزی فراخست.نظامی. - تنگ شدن وقت؛ عبارت از کم فرصتی است. (از آنندراج). نزدیک به آخر رسیدن آن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || در راه بد شدن. || لذیذ شدن. (ناظم الاطباء). || سخت نزدیک رفتن : چو شد تنگ نزدیک تختش فراز نبوسید تخت و نبردش نماز.فردوسی. چو رامین تنگ شد بر پای دیوار بدیدش ویس از بالای دیوار. (ویس و رامین). شد آنگه برش رازگوینده تنگ نهان دشنهٔ زهرخورده به چنگ. (گرشاسبنامه). ملک بر فرش دیباهای گلرنگ جنیبت راند و سوی قصر شد تنگ.نظامی. رجوع به تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود.
کلمات همقافیه با «تنگ شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر