معنی تنگ برکشیدن
5 بازدید
[ تَ بَ کَ / کِ دَ ] (مص مرکب) تنگ اسب را محکم بستن. آمادهٔ سواری و کار ساختن اسب را. زین را بر اسب استوار کردن. آمادهٔ حرکت و کارزار شدن : همه اسب را تنگها برکشید همه گرد بر گرد لشکر کشید.فردوسی. سواران سبک برکشیدند تنگ گرفتند شمشیر هندی به چنگ.فردوسی. مهرگانت خجسته باد و دلت برکشیده بر اسب شادی تنگ.فرخی. چون گرفتی فراز و پست و نشیب برکش اکنون بر اسب رفتن تنگ. ناصرخسرو. هین منشین بیهده مسعودسعد برکش بر اسب قضا تنگ تنگ.مسعودسعد. رجوع به تنگ کشیدن و تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود.
کلمات همقافیه با «تنگ برکشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر