معنی تنومند

معنی تنومند

7 بازدید
[ تَ مَ ] (ص مرکب) توانا و تندرست. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). تندرست. (صحاح الفرس). توانا. (شرفنامهٔ منیری). از: تن +اومند (پسوند اتصاف و مالکیت). (حاشیهٔ برهان چ معین): به تعلیم دانش تنومند باد به دانش پژوهی برومند باد.نظامی. بهر جا که باشی تنومند و شاد سپندی به آتش فکن بامداد.نظامی. مرد محنت کشیده ای شب دوش چون تنومند شد به طاقت و هوش.نظامی. رنجور تن است یا تنومند هستم به جمالش آرزومند.نظامی. || بلندبالا و عریض و صاحب قوت و فربه را گویند. (برهان) (آنندراج). باقوت. (انجمن آرا). تندرست. (صحاح الفرس). قوی جثه و فربه، و بعضی نوشته اند که تنومند بمعنی صاحب قوت، چه تنو بمعنی قوت و مند بمعنی صاحب. خان آرزو گوید که «واو» در ترکیب کلمهٔ دوحرفی و لفظ مند زیاده کنند چنانکه برومند. (غیاث اللغات) . زورآور و پهلوان. (شرفنامهٔ منیری). قوی و زورآور و قادر و بلندبالا و عریض. (از ناظم الاطباء): سواری تنومند و خسروپرست بیامد ببر زد در این کار دست.فردوسی. دریغ آن سر تخمهٔ اردشیر دریغ آن جوان و سوار هژیر تنومند بودی خرد با روان ببردی خبر زین به نوشیروان که در آسیا ماهروی ترا جهاندار دیهیم جوی ترا به دشنه جگرگاه بشکافتند برهنه به آب اندر انداختند. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ۳۰۰۵). شاه فرمود تا کمربندان هم دلیران و هم تنومندان.نظامی. حمله بردند چون تنومندان دشنه در دست و تیغ در دندان.نظامی. به نیروی تو شادم و تندرست تنومندتر زآنچه بودم نخست.نظامی. تعالی اللََّه از آن نخل تنومند که بر چندین ولایت سایه افکند. کلیم (از آنندراج). || دارندهٔ تن را نیز گفته اند که تن پرور باشد. (برهان). تن پرور. جسیم. (ناظم الاطباء). تناور. (فرهنگ جهانگیری) (انجمن آرا). دارندهٔ تن اعم از انسان و جز آن. که تن دارد: تنومند بی مغزی و جان نزار همی دود از آتش کنی خواستار.فردوسی. خردمند را خلعت ایزدیست سزاوار خلعت نگه کن که کیست تنومند را کو خرد یار نیست به گیتی کس او را خریدار نیست نباشد خرد جان نباشد رواست خرد جان جانست و ایزد گواست. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ۲۳۹۶). چنان چون تن و جان که یارند جفت تنومند پیدا و جان در نهفت همان کالبد مرد را کوشش است اگر بخت بیدار در جوشش است. فردوسی (ایضاً ص ۲۴۵۳). تنومند را از خورش چاره نیست وزین بر تنومند بیغاره نیست. (گرشاسبنامه). ای روان همه تنومندان آرزوبخش آرزومندان.سنائی. تنومند را قدر چندان بود که در خانهٔ کالبد جان بود.نظامی. تنومند ازو جملهٔ کائنات بدو زنده هر کس که دارد حیات.نظامی. چو گشت آن سه دوری ز مرکز عیان تنومند شد جوهری در میان.نظامی. || شاد و خرم. (برهان) (ناظم الاطباء). شاددل. (صحاح الفرس). خرم دل. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): بود مرد دانا به گاه نبرد تنومند و آزاده و رخ چو ورد. عنصری (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). من آنگه زندگی یابم تنومند که جان بدْهم بدیدار خداوند. (ویس و رامین).

کلمات هم‌قافیه با «تنومند»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «مند» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید